حضرت به نزد ايشان رفت وآن مردى كه آن را شكار كرده بود منافق بود ، به اين سبب از نفاق خود برگشت واسلامش نيكو شد ، وحضرت با أو سخن گفت كه آهو را از أو بخرد ، أو گفت : من خود آن را رها مىكنم پدر ومادرم فداى تو باد يا رسول اللّه .
پس حضرت فرمود كه : اگر حيوانات مىدانستند از مرگ آنچه شما مىدانيد هرآينه يك حيوان فربه نمىخورديد « 1 » .
وراوندى وابن بابويه از امّ سلمه عليها السّلام روايت كردهاند كه : روزى آن حضرت در صحرايى راه مىرفت ناگاه شنيد كه منادى ندا مىكند كه : يا رسول اللّه !
حضرت نظر كرد كسى را نديد ، پس بار ديگر ندا شنيد وكسى را نديد ، در مرتبهء سوم كه نظر كرد آهويى را ديد كه بستهاند ، آهو گفت : اين اعرابى مرا شكار كرده است ومن دو طفل در اين كوه دارم مرا رها كن كه بروم وآنها را شير بدهم وبرگردم .
فرمود : خواهى كرد ؟
گفت : اگر نكنم خدا مرا عذاب كند مانند عذاب عشّاران .
پس حضرت آن را رها كرد تا رفت وفرزندان خود را شير داد وبزودى برگشت وحضرت آن را بست .
چون اعرابى آن حال را مشاهده كرد گفت : يا رسول اللّه ! آن را رها كن .
چون آن را رها كرد دويد ومىگفت : « أشهد أن لا إله إلّا اللّه وانّك رسول اللّه » « 2 » .
وابن شهرآشوب روايت كرده است كه : آن آهو را يهودي شكار كرده بود وچون آهو به نزد فرزندان خود رفت قصهء رفتن خود را به ايشان نقل كرد ، گفتند : حضرت رسول ضامن تو گرديده ومنتظر است ، ما شير نمىخوريم تا به خدمت آن حضرت برويم .
پس به خدمت آن حضرت شتافتند وبر آن حضرت ثنا گفتند وآن دو آهو بچه روهاى خود را بر پاى حضرت مىماليدند ، پس يهودي گريست ومسلمان شد وگفت : آهو را رها
هامش
( 1 ) . امالى شيخ طوسي 453 ؛ مناقب ابن شهرآشوب 1 / 132 . ونيز رجوع شود به دلائل النبوة 6 / 34 .
( 2 ) . قصص الأنبياء راوندى 310 ؛ خرايج 1 / 37 ، وهر دو مصدر از ابن بابويه نقل كردهاند ؛ البداية والنهاية 6 / 155 .