تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 489

مساهمون:

ص٤٨٩
حضرت أمير عليه السّلام گفت : اى براء ! تقدّم مكن بر رسول خدا . براء چون اعرابى بود وآداب نمىدانست گفت : يا علي ! مگر پيغمبر را بخيل مىدانى ؟ فرمود : نه ، أو را بخيل نمىدانم وليكن مناسب تعظيم وتوقير آن حضرت آن است كه نه من ونه تو ونه احدى از مخلوق در گفتار وكردار وخوردن وآشاميدن بر أو سبقت نگيريم . باز براء گفت : من رسول خدا را بخيل نمىدانم . حضرت أمير عليه السّلام فرمود : من براي اين نمىگويم وليكن براي آن مىگويم كه اين زن يهودية است واين را آورده است وما حال أو را نمىدانيم ، اگر به امر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بخورى أو ضامن سلامتى تو خواهد بود واگر به غير امر أو بخورى أو تو را به خود مىگذارد . حضرت اينها را مىفرمود وبراء در كار خوردن بود ، ناگاه حق تعالى آن دست بره را به سخن آورد وبه زبان فصيح گفت : يا رسول اللّه ! مخور از من كه مرا به زهر آلوده‌اند ؛ ودر ساعت براء به سكرات مرگ افتاد ومرد ؛ پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آن زن را طلبيد وگفت : چرا چنين كردى ؟ آن يهودية گفت : تو پدر وعمو وشوهر وبرادر وفرزند مرا كشته‌اى ، من اين كار را كردم وگفتم : اگر پادشاه است من انتقام خود را از أو كشيده باشم ، واگر پيغمبر است وعدهء فتح مكة وغير آن كه كرده است خواهد شد وخدا أو را حفظ خواهد كرد وبه اين نخواهد مرد . حضرت فرمود : راست گفتى ، خدا مرا حفظ مىكند ومغرور مشو به مرگ براء كه خدا أو را امتحان كرد وبه خود گذاشت به سبب آنكه تقدّم كرد بر رسول خدا واگر به امر رسول خدا مىخورد ضررى به أو نمىرسيد . پس حضرت ده تن از نيكان صحابه را طلبيد مانند سلمان وأبو ذر ومقداد وعمار وصهيب وبلال ، وحضرت أمير عليه السّلام حاضر بود ، وفرمود : بنشينيد ؛ پس دست مبارك بر آن بريان گذاشت وبادي بر آن دميد وگفت : « بسم اللّه الشّافي بسم اللّه الكافي بسم اللّه