تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة القلوب ( فارسي ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
علم طب مشهور بود به خدمت آن حضرت آمد وگفت : يا محمد ! به نزد تو آمده‌ام كه جنون تو را دوا كنم زيرا كه ديوانگان بسيار را دوا كرده‌ام وشفا يافته‌اند بر دست من . حضرت فرمود كه : تو خود افعال مجانين را به عمل مىآورى ومرا به جنون نسبت مىدهى ؟ حارث گفت : من چه كار از كارهاى مجانين كرده‌ام ؟ حضرت فرمود : همين نسبت دادن تو مرا به ديوانگى بىآنكه مرا امتحان وتجربه كنى وراست ودروغ مرا بشناسى ، از افعال عقلا نيست . حارث گفت كه : دانستم دروغ وديوانگى تو را به آنكه دعوى پيغمبرى مىكنى وقدرت بر آن ندارى . حضرت فرمود كه : اين گفتن تو كه قدرت بر آن ندارى از گفتار مجانين است زيرا كه تو هنوز از من نپرسيده‌اى كه چرا دعوى پيغمبرى مىكنى وحجتي از من نطلبيدى كه من از آن عاجز شده باشم . حارث گفت : راست مىگوئى ، اكنون از تو حجت ومعجزه بر دعوى تو طلب مىكنم ؛ پس اشاره‌اى كرد بسوى درخت عظيمى كه ريشه‌هاى آن بسيار در زمين فرو رفته بود وگفت : اين درخت را بطلب ، اگر بيايد بسوى تو مىدانم تو رسول خدائى وگواهى مىدهم براي تو به پيغمبرى ، واگر نه تو را ديوانه خواهم دانست چنانكه شنيده‌ام . پس حضرت دست مبارك خود را بلند كرد واشاره كرد بسوى آن درخت كه : بيا ، ناگاه درخت به حركت آمد وزمين را شكافت مانند نهر عظيمى وبه نزديك آن حضرت آمد وايستاد وبه آواز فصيح گفت : اينك آمدم به نزد تو يا رسول اللّه چه امر مىفرمائى مرا ؟ حضرت فرمود كه : تو را طلبيدم كه گواهى دهى براي من به پيغمبرى بعد از شهادت به وحدانيّت الهى ، وگواهى دهى براي على به امامت وآنكه أو پشت وقوّت وبازو وفخر وعزت من است واگر نه أو بود خدا هيچ چيز را نمىآفريد . پس درخت به صداى بلند گفت : شهادت مىدهم كه خدا يگانه است وشريك ندارد وشهادت مىدهم كه تو اى محمد بنده ورسول اوئى ، فرستاده است تو را به راستى كه