يعنى : آرى براى من از طرف شما الزامكنندهاى هست ، چه الزامكنندهاى كه رشتهء وصل روزهاى دراز پاره شدنى نيست و بريده نشده . و اگر دلى كه بنده و ذليل شده در محبّت شماست جريحهدار نبود ، اشكهاى من با خون جارى نمىشد . و دل من ساعتى از خيال شما خالى نيست ، و چشم در محبّت شما بخواب نمىرود ، و دهان من از ذكر شما غافل نيست . و اگر كوه را حمل كنيد به عادتهائى كه داريد از جا كنده مىشود ، پس چگونه خواهد بود حال جسم و استخوانهاى من . دست خود را محكم بر روى جگر خود مىگذارم كه از جا كنده نشود ، امّا وجدى كه از شما در دل دارم ، دست مرا رد مىكند و از شوق آتش مىگيرد . من در هواى محبّت شما در دل به خود مىپيچم كه ظاهر نشود ، شوق آن را باز مىكند و هر چه نالههاى شوق خود را كتمان مىكنم ، فاش مىشود . پس اى پروردگار من مدّت جدائى و فراق ما دور شد ، و تو مىتوانى اين تفرقه را مبدّل به جمعيّت كنى ، پس ميان حبيب و محبوب جمع كن « 1 » . و از اشعار اوست در هنگامى كه حضرت ختمى مرتبت گزارش سفر تجارت خود را براى خديجه بيان مىفرمود ، و او اظهار شادى و خوشبختى از بيانات آن
جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 81
مساهمون: سيد حسن مير جهانى طباطبائى
ص٨١
و لو جبلا حمّلتموه بعادكم * لمال و ماذا حال جسمي و أعظمي
أشدّ على كبدي يدي فيردّها * بما فيه من وجد من الشوق مضرم
طويت الهوى و الشوق ينشر طيّه * و كتمت أشجاني فلم تتكتّم
فيا رب قد طالت بنا مدّة النوى * و أنت قدير تنظم الشمل فانظم
هامش
( 1 ) علّامهء مجلسى ، بحار الأنوار ج 16 ص 50 .