اى كه گوهرهائى براى نيكوئى حسن در تو هستى پيدا كرده كه در آن گوهر مكنونى پنهان است . اى كسى كه عاريه دادهاى به آهوهاى بيابانها براى زيبائى گردن بلند و چشمهاى نيكوئى . به جسم ضعيف لاغر من نگاه كن و ببين كه چگونه از اشك چشمان خود چشمههائى را جارى كردهام . بيدار داشتم چشم خود را در هواى تو از جهت حرارت و گرمى عشقى كه به تو دارم ، و پر كردم دل خود را از سوزش و ديوانه بودن در عشق تو « 1 » . و از اشعار اوست هنگامى كه حضرت ختمى مرتبت صلّى اللّه عليه و آله خديجه را وداع فرمود و بر راحلهء خود سوار شد ، و ميسره و ناصح دو غلام خديجه در مقابل روى آن حضرت مىرفتند ، خديجه اين اشعار را انشاء كرد :
قلب المحب إلى الأحباب مجذوب * و جسمه بيد الأسقام منهوب
و قائل كيف طعم الحب قلت له * الحب عذب و لكن فيه تعذيب
أفدي الذين على خدّي لبعدهم * دمي و دمعي مسفوح و مسكوب
ما في الخيام و قد صارت ركابهم جمّا * إلّا محب له في القلب محبوب
كأنّما يوسف في كل ناحية * و الحزن في كل بيت فيه يعقوب
يعنى : دل دوستدارنده به جانب دوستان جذب شده ، و جسم او بدست بيمارىها غارت شده .
اگر گوينده بگويد كه طعم محبّت چگونه است ؟ مىگويم : محبّت گواراست و ليكن در آن عذاب و شكنجه است .
هامش
( 1 ) علّامهء مجلسى ، بحار الأنوار ج 16 ص 28 - 29 .