چينى كه علم به فضائل و كمالات او نداشت . و مرا تعليم داد از پاكيزگى و نيكى حديث خود ، و نديم يكديگر بوديم به نحوى كه به سخن مىآورد سنگ سخت را « 1 » . و از اشعار اوست هنگامى كه از حضرتش درخواست كرد كه با او ازدواج كند ، و با نهايت اشتياق عشق خود را به آن حضرت اظهار نمود ، و اين اشعار را انشاء كرد :
يا سعد إن جزت بوادي الأراك * بلّغ قليبا ضاع منّي هناك
و استفت غزلان الفلا سائلا * هل لأسير الحب منهم فكاك
و إن ترى ركبا بوادي الحما * سائلهم عنّي و من لي بذاك
نعم سروا و استصحبوا ناظري * و الآن عيني تشتهي أن تراك
ما فيّ من عضو و لا مفصل * إلّا و قد ركّب فيه هواك
عذّبتني بالهجر بعد الوفاء * يا سيّدي ماذا جزاء بذاك
فاحكم بما شئت و ما ترتضي * فالقلب ما يرضيه إلّا رضاك
يعنى : اى سعد ! اگر به وادى اراك گذشتى برسان به آن چاهى كه در آنجا از من ضايع شده .
و سؤال كن از آهوان آن بيابان كه آيا كسى كه اسير محبّت شد از آنها رهائى دارد .
و اگر ديدى سوارانى را در آن بيابان دوردست ممنوع الورود بپرس از ايشان كه آيا از من كسى در آنجا هست .
آرى ، شب را برويد تا اينكه صبح كنيد ، اى آنكه به من مىنگرى چشم من آرزو و هواى ديدن تو را دارد .
هامش
( 1 ) علّامهء مجلسى ، بحار الأنوار ج 16 ص 53 .