جانم را فداى كسانى مىكنم كه از دورى ايشان خون من و اشك من ريخته شده . خيمهها خالى شد و سواران همه رفتند ، كسى نمانده مگر دوستى كه محبوب او در دل او جا دارد كه گويا يوسفى است در همه جائى و حزن در هر خانهايست كه يعقوب در آن است « 1 » . و از اشعار اوست هنگام مراجعت آن حضرت از سفر شام ، چون بر خديجه وارد شد اين دو شعر را انشاء كرد :
يعنى : آمد از سفر محبوبى كه هواى او را در دل داشتم ، در حالتى كه آفتاب در روى او اثر گذاشته . تعجّب دارم از آفتاب از جهت بوسيدن او روى محبوب مرا ، و حال آنكه سزاوار نيست كه آفتاب درك كند ماه را « 2 » . و از اشعار اوست وقتى كه آن حضرت به خواهش خديجه به جانب كاروان برگشت تا با آنها مراجعت فرمايد ، و آن حضرت از مكّه بيرون رفت و جبرئيل و فرشتگان اطراف آن جناب را گرفتند ، خديجه خوشحال شد و اين اشعار را انشاء كرد :