تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠

جانم را فداى كسانى مىكنم كه از دورى ايشان خون من و اشك من ريخته شده . خيمه‌ها خالى شد و سواران همه رفتند ، كسى نمانده مگر دوستى كه محبوب او در دل او جا دارد كه گويا يوسفى است در همه جائى و حزن در هر خانه‌ايست كه يعقوب در آن است « 1 » . و از اشعار اوست هنگام مراجعت آن حضرت از سفر شام ، چون بر خديجه وارد شد اين دو شعر را انشاء كرد :

جاء الحبيب الذي أهواه من سفر * و الشمس قد أثّرت في وجهه أثرا عجبت للشمس من تقبيل و جنته * و الشمس لا ينبغي أن تدرك القمرا

يعنى : آمد از سفر محبوبى كه هواى او را در دل داشتم ، در حالتى كه آفتاب در روى او اثر گذاشته . تعجّب دارم از آفتاب از جهت بوسيدن او روى محبوب مرا ، و حال آنكه سزاوار نيست كه آفتاب درك كند ماه را « 2 » . و از اشعار اوست وقتى كه آن حضرت به خواهش خديجه به جانب كاروان برگشت تا با آنها مراجعت فرمايد ، و آن حضرت از مكّه بيرون رفت و جبرئيل و فرشتگان اطراف آن جناب را گرفتند ، خديجه خوشحال شد و اين اشعار را انشاء كرد :

نعم لي منكم ملزم أيّ ملزم * و وصل مدى الأيّام لا يتصرّم و لو لم يكن قلب المتيّم فيكم * جريحا لما سالت دموعي بالدم و لم يخل طرفي ساعة من خيالكم * و من حبّكم قلبي و من ذكركم فمي
هامش
( 1 ) علّامهء مجلسى ، بحار الأنوار ج 16 ص 29 .
( 2 ) همان مأخذ ص 49 .
جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 80 | سيد حسن مير جهانى طباطبائى