امّا زرهت ، خدا تو را به آن تزويج كرده .
گفت : پس بيرون رفتم از نزد او و زره را روى شانهء چپم انداختم و رفتم به سوق الليل و آن را فروختم به چهار صد درهم پول سياه هجرى ، و آوردم نزد پيغمبر و ريختم پيش روى او ، بذات خدا سوگند از من نپرسيد كه چند عدد است ، و رسول خدا كف خود را پر كرد ، و بلال را پيش خواند و به او داد و فرمود : اى بلال ! اينها را براى دخترم فاطمه بوى خوش بگير ، پس ام سلمه را پيش خواند و فرمود : اى ام سلمه ! براى دخترم فرش بخر از گليمهاى مصر و پر كن آن را از ليف خرما و پيراهن سفيد كوتاهى بخر از پارچههاى قطوانيه كه نام محلّى است ، و بيشتر از اينها نخر كه هر دو اسرافكننده شوند و از اسراف كنندگان باشند .
و چند روزى صبر كردم و چيزى به رسول خدا راجع به امر دخترش نگفتم ، تا اينكه بر ام سلمه وارد شدم ، به من گفت : چرا با پيغمبر خدا سخن نمىگوئى كه تو را بر اهلت وارد كند ؟
گفتم : از او حيا مىكنم كه به او چيزى بگويم .
گفت : بر او وارد شو و قطعا او مىداند آنچه را كه در پيش نفس تو است .
گفت على عليه السّلام : پس بر آن حضرت وارد شدم و بيرون آمدم باز وارد شدم و بيرون آمدم ، فرمود : گمان مىكنم كه مىخواهى بر اهلت داخل شوى ؟
گفتم : آرى پدر و مادرم بفداى تو باد اى رسول خدا .
فرمود : فردا اگر خدا بخواهد .
خطبههائى كه در اين ازدواج خوانده شده
خطبههائى كه براى ازدواج فاطمه با على عليهما السّلام در عرش اعلا و آسمانها و زمين خوانده شده به شرح زير تذكّر داده مىشود :