تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
پيغمبر بنزد من آمد و فرمود : اجابت و شتاب كن بيا ، من به شتاب رفتم بنزد او ، وقتى كه بر او وارد شدم و نظر بسوى او كردم ، هرگز مثل آن روز او را خوشحال نديده بودم ، و آن روز در حجرهء ام سلمه بود . چون چشمش به من افتاد به گشاده‌روئى لبخندى زد ، به نحوى كه سفيدى دندان او برق مىزد ، و فرمود : اى على ! خدا هم مرا كفايت كرد دربارهء تو و امر زن گرفتنت . گفتم : چگونه است آن اى رسول خدا ؟ فرمود : جبرئيل بنزد من آمد و با او دو قطعه از قرنفل و سنبل بهشت بود به من داد گرفتم و آن را بوئيدم ، بوى مشك از آنها ساطع شد ، پس آن دو را از من گرفت ، گفتم : اى جبرئيل ! اين دو براى چيست ؟ گفت : امر كرد خدا ساكنين بهشت را كه همهء بهشت را به فرش‌هاى آن زينت كردند به روى هم انداختن آنها و نهرهاى آن و درخت‌هاى آن ، و امر فرمود باد بهشتى را كه به آن مثيره گفته مىشود در بهشت بوزد با انواع عطرها و بوهاى خوش ، و امر فرمود همهء حور العين را به خواندن دو سورهء « طه » و « يس » پس صداهاى خود را بلند كردند به خواندن آنها ، آنگاه نداكننده‌اى ندا كرد كه امروز روز وليمهء فاطمه دختر محمّد و على بن ابى طالب است ، در حالى كه راضى و خوشنودم به ازدواج اين دو . پس برانگيخت خداى تعالى ابر سفيدى را تا اينكه باريد بر اهل بهشت از مرواريد و زبرجد و ياقوت‌هاى خود ، و امر فرمود خدمتگذاران بهشت را كه آنها را برچينند ، و امر فرمود راحيل را تا خطبه‌اى خواند كه اهل آسمان‌ها مانند آن را نشنيده بودند ، پس منادى خداى تعالى ندا كرد كه : اى فرشتگان من و ساكنين بهشت من ! مباركباد بگوئيد بر نكاح فاطمه دختر محمّد و على بن ابى طالب ، من تزويج كردم محبوب‌ترين زن‌ها را در نزد من به محبوب‌ترين مردها در نزد من پس از محمّد . ثم قال صلّى اللّه عليه و آله : يا علي ، أبشر أبشر فإنّي زوّجتك ابنتي فاطمة على ما زوّجك الرحمان من فوق عرشه ، و قد رضيت لها و لك ما رضي اللّه لكما ، فدونك أهلك ، و كفى يا علي برضاي