تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جنة العاصمة ( فارسي ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
خود ، قيمت آن رسيد به چهار صد درهم و دينار ، دحية بن خليفهء كلبى آن را خريد ، و او بسيار خوب‌رو بود ، با پيغمبر از او خوب‌روتر كسى نبود ، چون على پول زره را گرفت و زره را تسليم دحيه كرد ، دحيه رو كرد به على و گفت : اى ابو الحسن ! خواهش مىكنم از تو كه بعنوان هديه اين زره را از من قبول كنى و مخالفت نكنى . على زره را از او گرفت ، و پول و زره را آورد و در پيش روى پيغمبر گذارد و گفت : اى رسول خدا ! زره را به چهار صد درهم و دينار فروختم ، و دحيه آن را از من خريد ، و از من خواهش كرد كه آن را بعنوان هديه از او قبول كنم ، چه امر مىفرمائى آيا قبول كنم از او يا نه ؟ پيغمبر تبسّم كرد و فرمود : آن دحيه نبود ، و ليكن جبرئيل بود ، و درهم‌ها هم از جانب خدا بوده تا شرافت و فخرى باشد براى دختر من فاطمه ، و تزويج فرمود على را با او ، و پس از سه روز داخل شد . راوى گفت : على از مسجد خارج شد ، و ما در مسجد بوديم كه جبرئيل امين فرود آمد با ترنجى از بهشت ، و عرض كرد : اى رسول خدا ! خدا تو را امر مىفرمايد كه اين ترنج را بدهى به على بن ابى طالب ، پيغمبر آن را به على داد ، چون در كف على قرار گرفت دو قسمت شد ، بر يك قسمت آن نوشته بود : « لا إله إلّا اللّه محمّد رسول اللّه علي أمير المؤمنين » و بر قسمت ديگر نوشته بود : هديه‌ايست از طلب‌كننده غلبه‌كننده بسوى على بن ابى طالب . و نيز در كتاب دلائل الإمامة به سند متّصل از جعفر بن محمّد ، از پدرش ، از جدّش ، از على بن ابى طالب روايت كرده كه فرمود : هممت به تزويج فاطمة حينا ، و لم أجسر أن أذكر ذلك لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و كان ذلك يختلج في صدري ليلا و نهارا ، حتّى دخلت يوما على رسول اللّه ، فقال : يا علي ، قلت : لبّيك يا رسول اللّه . فقال : هل لك في التزويج ؟ فقلت : اللّه و رسوله أعلم . فظننت أنّه يريد أن يزوّجني بعض