چهارم : پوست نازك جمعكننده دماغ را ام الرأس و ام الدماغ گويند .
پنجم : وسط زمين و مكّهء معظّمه را ام القرى گويند براى اينكه زمين از زير آن گسترده شده .
ششم : بر مقصد و مقصود نيز اطلاق شده ، چنانچه يكى از وجوهام القرى اين است ؛ لأنّها قبلة الناس يأمّونها .
هفتم : جهت تقويت و تربيت شىء را گويند ، و اين در اصطلاح اهل حكمت است .
هشتم : بر شىء عظيم الشأن اطلاق مىشود ، و متفرّع بر آن است يكى از وجوهام القرى ؛ لأنّها أعظم شأن من القرى .
نهم : هر آيهء محكمهاى از آيات شرايع و احكام را ام گويند .
دهم : بر رئيس قوم نيز اطلاق ام شده ، چنانچه خادم قوم را نيز ام گفتهاند .
بعضى از معانى و اطلاقات ديگرى براى معانى ام ذكر شده كه ذكر آن در اين مقام متناسب نيست ، لذا از آن صرفنظر شد . و امّا از آنچه كه در معناى آن شرح داده شده وجوهى براى تكنيهء عصمت كبرى سلام اللّه عليها بهام ابيها احتمال داده مىشود بر وجه استحسان نه حكومت و تسجيل ، و اللّه و رسوله و أوصياء الرسول أعلم .
وجه اول
آنكه كنيه قرار دادن پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله آن بانوى گرامى را به اين كنيه محض اظهار محبّتى است كه حضرتش به او داشته ؛ زيرا كه بسا مىشود كه شخص فرزند خود يا غيرى را بسيار دوست مىدارد ، و در حق او غايت محبّت خود را مىخواهد اظهار كند ، اگر دختر است از او به مادر تعبير مىكند ، و اگر پسر است به پدر ، و او را نازل منزلهء مادر يا پدر خود قرار مىدهد ، چنانچه اين معنى در عرف عرب و