تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 968

مساهمون:

ص٩٦٨

كردند سودمند نيفتاد ، تا آنكه در اسفل السّافلين به پدر لعين خود ملحق شد « 1 » . به روايت ديگر : چون با معتصم لعين بيعت كردند ، متفقّد احوال حضرت امام محمّد تقى عليه السّلام شد ، و به عبد الملك كه والى مدينه بود نامه نوشت كه آن حضرت را با ام الفضل روانهء بغداد كند . چون حضرت داخل بغداد شد ، به ظاهر اعزاز و اكرام و تحفه‌ها براى آن جناب و ام الفضل فرستاد ، و شربت حماضى براى حضرت فرستاد با غلام خود اشناس نام ، و سر آن ظرف را مهر كرده بود . چون شربت را به خدمت آن حضرت آورد گفت : اين شربتى است كه خليفه براى خود ساخته ، و خود با جماعت مخصوص خود تناول كرده ، و اين حصّه را براى شما فرستاده كه با برف سرد كنيد و تناول نمائيد ، و برف با خود آورده بود و براى حضرت شربت ساخت ، حضرت فرمود : باشد كه شب در وقت افطار تناول نمايم ، آن ملعون گفت : برف آب مىشود ، و اين شربت را سرد كرده مىبايد تناول كرد ، هر چند آن امام غريب مظلوم از آشاميدن امتناع نمود ، آن ملعون مبالغه را زياده كرد تا آنكه شربت زهرآلود را دانسته به ناكام نوشيد ، و دست از حيات كثير البركات كشيد « 2 » . عيّاشى در تفسير خود از زرقان روايت كرده است كه ابن ابى داود از مجلس معتصم غمگين به خانه آمد ، از سبب اندوه او سؤال كردم ، گفت : امروز از فرزند رضا عليه السّلام در مجلس خليفه امرى صادر شد كه موجب رسوائى ما گرديد ، زيرا كه دزدى را نزد خليفه آوردند ، خليفه امر كرد كه دست او را قطع كنند ، و از من پرسيد كه : از كجا قطع بايد كرد ؟ من گفتم : از بند كف بايد قطع كرد ، و جمعى از اهل مجلس با من موافقت كردند ، بعضى از حاضران گفتند كه از مرفق بايد بريد ، و از هر يك دليلى پرسيد بيان كرديم . پس متوجّه امام محمّد تقى فرزند امام رضا عليه السّلام شد و گفت : تو چه مىگوئى ؟ ! او گفت : حاضران گفتند و تو شنيدى ، خليفه گفت : مرا با گفتهء ايشان كارى نيست آنچه تو مىدانى بگو ، حضرت فرمود : مرا معاف دار از جواب اين مسأله ، خليفه او را سوگند داد كه البتّه بايد گفت ، حضرت فرمود : بايد چهار انگشت او را قطع كنند و كف او را بگذارند كه به آن عبادت پروردگار خود كند ، و دليلى چند گفت كه ما جواب او نتوانستيم گفت ، و بر من

هامش
( 1 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 423 .
( 2 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 416 .