تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 969

مساهمون:

ص٩٦٩
حالتى گذشت كه گويا قيامت من برپا شد ، و آرزو كردم كه كاش بيست سال پيش از اين مرده بودم و چنين روزى را نمىديدم . زرقان گفت : بعد از سه روز ابن ابى داود لعين نزد خليفه رفت و با او در پنهان گفت كه : خير خواهى خليفه بر من لازم است ، و امرى كه چند روز قبل از اين واقع شد مناسب دولت خليفه نبود ، زيرا كه خليفه در مسأله‌اى كه بر او مشكل شده بود علماى عصر را طلبيد ، و در حضور وزرا و كتّاب و امرا و لشكرى و ساير اكابر و اشراف از ايشان سؤال كرد ، و ايشان به نحوى جواب گفتند ، و در چنين مجلسى از مردى كه نصف اهل عالم او را امام و خليفه را غاصب حق او مىشمارند ، و او را اهل خلافت مىدانند سؤال كرد ، و او بر خلاف جميع علماء فتوا داد ، و خليفه ترك گفتهء همهء علما كرده به گفتهء او عمل كرد ، و اين خبر در ميان مردم منتشر شد ، و حجّتى براى شيعيان و مواليان او گرديد . آن لعين چون اين سخن را شنيد ، رنگ شومش سرخ شد و نايرهء كفر و حسد و نفاقش مشتعل گرديد و گفت : خدا تو را جزاى خير دهد كه مرا آگاه گردانيدى بر امرى كه غافل بودم از آن ، پس روز ديگر يكى از نويسندگان خود را طلبيد و امر كرد آن حضرت را به ضيافت خود دعوت نمايد و زهرى در طعام آن حضرت داخل كند ، آن بدبخت حضرت را به ضيافت طلبيد ، حضرت عذر خواست و فرمود : مىدانيد كه من به مجالس شما حاضر نمىشوم ، آن لعين مبالغه كرد كه در مجلس ما امرى كه منافى طبع شريف شما باشد نخواهد بود ، و غرض اطعام شماست ، و يكى از وزراى خليفه آرزوى ملاقات شما دارد و مىخواهند كه به نصيحت شما مشرّف شود . پس آن لعين چندان مبالغه كرد كه آن امام مظلوم به خانهء آن ملعون تشريف برد ، چون لقمه‌اى از طعام آن لعين تناول كرد ، اثر زهر در گلوى خود يافت و برخاست ، آن لعين بر سر راه حضرت آمد و تكليف ماندن كرد ، حضرت فرمود : آنچه تو با من كردى اگر در خانهء تو نباشم از براى تو بهتر خواهد بود ، و به زودى سوار شد و به منزل خود مراجعت كرد . چون به منزل رسيد ، اثر آن زهر قاتل در بدن شريفش ظاهر شد ، و در تمام آن روز و شب رنجور