اذيّت اهل بيت رسالت شدن را مناسب دولت خود نمىدانست « 1 » . سيّد ابن طاووس و صاحب كشف الغمّه روايت كردهاند از حكيمه دختر امام رضا عليه السّلام كه گفت : بعد از فوت برادرم روزى به ديدن زوجهاش ام الفضل رفتم ، و بعد از آنكه بسيار بر او گريست و از صفات مرضيّهء او مذكور ساخت ، گفت : اى عمّه اگر خواهى به نقلى عجيب از او تو را خبردار گردانم كه مثل آن نشنيده باشى ؟ گفتم : بگو ، گفت : روزى در خانهء خود نشسته بودم كه زنى خوش صورت خوش محاوره به ديدن من آمد ، چون پرسيدم كه : تو كيستى ؟ گفت : من از اولاد عمّار بن ياسرم و زن ابو جعفر محمّد بن عليم ، من خود را در حضور او ضبط كردم . چون رفت ، حسد و غيرتى كه زنان را مىباشد چنان در من اثر كرد كه ضبط خود نتوانستم كرد و به غصّهء تمام آن روز را به شب رسانيدم . چون نصفى از شب رفت ، گريان و نالان به خدمت پدرم مأمون رفتم و گفتم : با من چنان و چنين كرده ، و زنان بر سر من مىخواهد ، چون حرف مىزنم با او تو را و عبّاس را و تمامى پدران تو را دشنام مىدهد ، مأمون در آن حال چنان مست شراب بود كه خبر از خود نداشت و از استماع اين سخنان در خشم شد ، برخاست و شمشيرى برداشت و خادمان همراهش رفتند . چون به بالين ابو جعفر رسيد او را در خواب ديد ، شمشير كشيد و به گمان حاضران او را پاره پاره كرد و برگشت ، من از گفتار و كردار خود نادم گرديدم و طپانچهء بسيار بر سر و روى خود زدم ، و در گوشهاى به خواب رفتم . چون صبح شد ، ياسر خادم به او گفت كه : امشب عجب چيزى از تو سر زد ، پرسيد : چه چيز ؟ ياسر نقل كرد كه : دخترت آمد و چنين گفت ، و تو بر سر او رفته و شمشير بسيار بر او زدى و اعضاى او را جدا كردى ، مأمون از استماع اين سخنان چندان بر سر و روى خود زد كه بيهوش شد و ياسر را فرستاد كه خبرى بياورد ، ياسر گويد كه : چون به خانهء آن حضرت آمدم ديدم بر كنار آب نشسته و مسواك مىكند ، سلام كردم و جواب شنيدم ، و خواستم كه با او حرف زنم به نماز مشغول شد ، و من دوان دوان به خدمت مأمون آمدم و گفتم : بشارت باد تو را كه ابو جعفر را باكى نيست و به نماز مشغول است ، مأمون سجدهء شكر كرد و هزار
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 965
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٦٥
هامش
( 1 ) ارشاد شيخ مفيد 2 / 281 .