تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 966

مساهمون:

ص٩٦٦

دينار انعام به من داد و گفت : بيست هزار دينار به جهت ابو جعفر ببر و سلام مرا به او برسان . من چون آمدم ، خواستم كه بدن مباركش را ببينم كه اثر آن زخمها دارد يا نه ، گفتم : يا بن رسول اللَّه به اين پيراهن كه دربردارى مرا مخلّع نمىكنى كه به جهت كفن خود نگاه دارم ، پيراهن را بر آورد و به من داد و گفت : چنين شرط شده بود ميان ما و او ؟ گفتم : فداى تو شوم از آن عمل مطلقاً خبرى ندارد و شرمنده و پشيمان است . چون نگاه كردم مطلقاً اثرى نديدم ، نزد مأمون آمدم و ماجرا را نقل كردم ، مأمون اسب و شمشيرى كه در دست داشت ، به جهت او فرستاد ، ام الفضل گفت : پس مرا پيغام كرد كه اگر بار ديگر حرف شكوه ناك از آن حضرت از تو بشنوم ، جز به كشتنت راضى نخواهم شد . خود به خدمت آن حضرت آمد و او را در بر گرفت ، آن حضرت او را نصيحت كرد كه ترك شرب خمر كند ، و در دست او تايب شد ، و آن حضرت به او دعائى تعليم نمود و فرمود : چون شب اين دعا با من بود ، ضررى از آن زخمها به من نرسيد . و آن دعا در مهج الدّعوات مسطور است ، و تا مأمون زنده بود ، به بركت آن دعا از جميع بلاها محفوظ ماند ، و بلاد بسيار براى او مفتوح گرديد « 1 » . به روايت ديگر : چون حضرت از معاشرت مأمون منزجر گرديد ، از مأمون رخصت طلبيد و متوجّه حج بيت اللَّه الحرام شد ، و از آنجا به مدينهء جدّ خود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم معاودت كرد و در آنجا سكنا اختيار نمود ، و در سال دويست و هيجده هجرت مأمون به عذاب الهى و اصل شد ، و معتصم برادر او غصب خلافت كرد ، و از وفور استماع فضايل و كمالات آن معدن خيرات و سعادات ، نايرهء حسد در كانون سينهء نفاق‌آلودش مشتعل شد و در صدد دفع آن حضرت در آمد ، و او را از مدينه به بغداد طلبيد . آن حضرت چون ارادهء بغداد نمود ، حضرت امام على النّقى عليه السّلام را خليفه و جانشين خود گردانيد ، در حضور اكابر شيعه و ثقات اصحاب خود ، نص صريح بر امامت آن حضرت نمود ، و كتب علوم الهى و اسلحه و آثار حضرت رسالت پناهى و ساير پيغمبران را به فرزند پسنديدهء خود تسليم نمود ، و دل بر شهادت نهاده آن فرزند گرامى را وداع كرد و با

هامش
( 1 ) مهج الدعوات 36 ؛ عيون المعجزات 113 .