آن حضرت تزويج نمايد « 1 » . و از استماع اين قضيّه بنى عبّاس به فغان آمدند و نزد مأمون جمعيّت كردند و گفتند : خلعت خلافت كه اكنون بر قامت بنى عبّاس درست آمده ، و اين شرف و كرامت در ايشان قرار گرفته چرا مىخواهى كه از ميان ايشان به در برى ، و بر اولاد علىّ بن أبي طالب قرار دهى ، با آن عداوت قديم كه در ميان سلسلهء ما و ايشان بوده است ، و آنچه در حق امام رضا عليه السّلام كردى خاطرهاى ما هميشه از آن نگران بود تا آنكه مهم او كفايت شد ؟ مأمون گفت : سبب آن عداوت پدران شما بودند ، اگر ايشان خلافت را غصب نمىكردند ، عداوتى در ميان ايشان نبود ، و ايشان سزاوارترند به امامت و خلافت از ما ، ايشان گفتند : اين كودكى است خردسال و هنوز اكتساب علم و كمال ننموده است ، اگر صبر كنى كه او كامل شود ، و بعد از آن به او مزاوجت نمائى انسب خواهد بود ، مأمون گفت : شما ايشان را نمىشناسيد ، علم ايشان از جانب حق تعالى است و موقوف بر كسب و تحصيل نيست ، و صغير و كبير ايشان از ديگران افضلند ، و اگر خواهيد شما را معلوم شود ، علماى زمان را جمع كنيد و با او مباحثه نمائيد . ايشان يحيى بن اكثم را كه اعلم علماى ايشان بود ، و در آن وقت قاضى بغداد بود اختيار كردند ، و مأمون مجلسى عظيم ترتيب داد ، و يحيى بن اكثم و ساير علماء و اشراف را جمع كردند ، و از علوم و كمالات آن حضرت آن قدر ظاهر شد كه جميع مخالفان اقرار به فضل آن حضرت كردند ، و بنى عبّاس را مجال اعتراض نماند . پس مأمون در آن مجلس دختر خود ام الفضل را به عقد آن حضرت در آورد ، و نثارهاى نمايان و بخششهاى بىپايان ترتيب داده بر خواص و عوام و اشراف و اعيان قسمت كرد ، و مدّتى آن حضرت را نزد خود مكرّم و معزّز مىداشت ، و ام الفضل با آن حضرت موافقت نمىنمود به سبب آنكه آن جناب ميل به كنيزان و زنان ديگر مىفرمود ، و مادر امام على نقى عليه السّلام را بر او ترجيح مىداد ، و به اين جهت مكرّر نزد مأمون شكايت مىكرد ، و مأمون گوش به شكايت او نمىداد ، آنچه به امام رضا عليه السّلام كرده بود ديگر متعرّض
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 964
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٦٤
هامش
( 1 ) كشف الغمّه 3 / 135 .