كوكبهء او را مشاهده كردند ، پراكنده شدند ، و حضرت از جاى خود حركت نفرمود ، با نهايت تمكين و وقار در مكان خود قرار داشت تا آنكه مأمون به نزديك آن حضرت رسيد ، از مشاهدهء انوار امامت و جلالت و ملاحظهء آثار متانت و مهابت آن حضرت متعجّب گرديد عنان كشيد ، و در آن وقت سن شريف آن حضرت يازده سال بود .
پرسيد كه : اى كودك چرا مانند كودكان ديگر از سر راه دور نشدى ، و از جاى خود حركت ننمودى ؟ حضرت فرمود : اى خليفه راه تنگ نبود كه بر تو گشاده گردانم ، و جرمى و خطائى نداشتم كه از تو بگريزم ، و گمان ندارم كه بىجرم تو كسى را در معرض عقوبت درآورى ؛ از استماع آن سخنان تعجّب مأمون زياده گرديد ، و از مشاهدهء حسن و جمال او دل از دست داد .
پس پرسيد كه : اى كودك چه نام دارى ؟ گفت : محمّد نام دارم ، گفت : پسر كيستى ؟
گفت : پسر على بن موسى الرّضا ، چون نسب شريفش را شنيد تعجّبش زايل گرديد ، و از استماع نام آن امام مظلوم كه شهيد كرده بود و آن شقى مجرم بود ، منفعل گرديد ، و صلوات و رحمت بر آن حضرت فرستاد و روانه شد .
چون به صحرا رسيد ، نظرش بر درّاجى افتاد ، بازى از پى او رها كرد ، آن باز مدّتى ناپيدا شد ، چون از هوا برگشت ماهى كوچكى در منقار داشت كه هنوز بقيّهء حياتى در آن بود ، مأمون از مشاهدهء اين حال در شگفت شد ، آن ماهى را در كف گرفت و معاودت نمود ، چون به همان موضع رسيد كه در هنگام رفتن حضرت را ملاقات كرده بود ، بازديد كه كودكان پراكنده شدند ، حضرت از جاى خود حركت نفرمود ، گفت : اى محمّد اين چيست كه در دست دارم ؟ حضرت با الهام ملك علّام فرمود : حق تعالى دريائى چند خلق كرده است كه ابر از آن درياها بلند مىشود ، و ماهيان ريزه با ابر بالا مىروند ، و بازهاى پادشاهان آنها را شكار مىكنند ، و پادشاهان آنها را در كف مىگيرند و برگزيدگان سلالهء نبوّت را به آنها امتحان مىنمايند ، مأمون از مشاهدهء اين تعجّبش افزون شد و گفت : حقّا كه توئى فرزند امام رضا عليه السّلام ، و از فرزندان امام بزرگوار اين عجايب و اسرار بعيد نيست ، پس آن حضرت را طلبيد و اعزاز و اكرام بسيار نمود ، و اراده كرد كهام الفضل دختر خود را به
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 963
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٦٣