و او تو را نخواهد ديد ، و چنان شد كه فرمود « 1 » . ايضاً ابن بابويه و شيخ مفيد به اسانيد مختلفه روايت كردهاند از على بن الحسين كاتب كه چون امام رضا عليه السّلام با مأمون به جانب عراق مىآمدند ، روزى آن جناب را تبى عارض شد و ارادهء فصد نمود ، مأمون پيشتر يكى از غلامان خود را فرموده بود كه ناخنهاى خود را دراز بگذار . به روايت شيخ مفيد : عبد اللَّه بن بشير را گفت كه : چنين كند و كسى را بر اين امر مطّلع نگرداند ، چون شنيد كه حضرت ارادهء فصد دارد ، زهرى مانند تمر هندى بيرون آورد و به غلام خود داد كه : اين را ريزه كن ، و دست خود را به آن آلوده گردان ، و ميان ناخنهاى خود را از اين پر كن ، و دست خود را مشوى و با من بيا ، پس آن ملعون سوار شد و به عيادت آن حضرت آمد و نشست ، تا آن حضرت را فصد كردند . به روايت ديگر : نگذاشت ، و در خانهاى كه حضرت مىبود ، بوستانى بود كه درختهاى انار در آن بود ، همان غلام را گفت كه چند انار در باغ بچين ، چون آورد گفت : اينها را براى آن جناب در جامى دانه كن ، و جام را به دست شوم خود گرفت و نزد آن امام مظلوم گذاشت و گفت : از اين انار تناول نمائيد كه براى ضعف شما نكو است ، حضرت فرمود : باشد تا ساعتى ديگر ، آن ملعون گفت : نه به خدا سوگند بايد كه البتّه در حضور من تناول نمائى ، و اگر نه رطوبتى در معدهء من مىبود هرآينه در خوردن موافقت مىكردم . پس به جبر آن ملعون ، حضرت چند قاشق از آن انار را تناول نمود ، و مأمون بيرون رفت ، و حضرت در همان ساعت به قضاى حاجت بيرون شتافت ، و هنوز نماز عصر را نكرده بوديم كه پنجاه مرتبه آن جناب را حركت داد ، و از آن زهر قاتل احشا و امعاى آن جناب به زير آمد . چون خبر به آن ملعون رسيد ، پيام فرستاد كه : اين مادّهاى است از فصد به حركت آمده است ، دفعش براى شما نافع است . چون شب در آمد ، حال آن جناب دگرگون شد ، و در صبح به رياض رضوان انتقال نمود ، و به انبياء و شهداء و صدّيقان ملحق گرديد . و آخر سخنى كه به آن تكلّم نمود اين بود :
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 945
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٤٥
هامش
( 1 ) عيون أخبار الرضا 2 / 271 .