تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 944

مساهمون:

ص٩٤٤
فرمود به ظهور آمد ، چون در پس سر هارون خواستند كه قبر منوّر آن حضرت را حفر نمايند ، زمين انقياد نكرد ، يكى از اهل مجلس به آن لعين گفت : تو اقرار به امامت او مىنمائى ؟ گفت : بلى ، آن مرد گفت : امام مىبايد كه در حيات و ممات بر همه كس مقدّم باشد ، پس امر كرد كه قبر او را در جانب قبله حفر نمايند . چون آب و ماهيان پيدا شدند ، مأمون گفت : پيوسته امام رضا عليه السّلام در حال حيات غرائب و معجزات به ما مىنمود ، بعد از وفات نيز غرايب و كرامات خود را بر ما ظاهر گردانيد . چون ماهى بزرگ ماهيان خرد را برچيد ، يكى از وزراى مأمون به او گفت : مىدانى كه آن حضرت در ضمن آن كرامات تو را به چه چيز خبر داده ؟ گفت : نمىدانم ، گفت : آن جناب اشاره فرموده است به آنكه مثل ملك و پادشاهى شما بنى عبّاس مثل اين ماهيان است كه كثرت و دولتى كه داريد ، عن‌قريب ملك شما منقضى شود ، و دولت شما به سر آيد ، و سلطنت شما به آخر رسد ، و حق تعالى شخصى را بر شما مسلّط سازد كه همچنان كه اين ماهى بزرگ ماهيان خورد را برچيد ، شما را از روى زمين بر اندازد و انتقام اهل بيت رسالت را از شما بكشد ، مأمون گفت : راست مىگوئى ؛ و آن جناب را مدفون ساخت و مراجعت كرد . ابو الصلت گفت : بعد از آن مأمون مرا طلبيد و گفت : به من تعليم نما آن دعا را كه خواندى و آب فرو رفت ، گفتم : به خدا سوگند كه آن را فراموش كردم ، باور نكرد با آنكه راست مىگفتم ، و امر كرد كه مرا به زندان بردند ، و يك سال در حبس او ماندم . چون دلتنگ شدم شبى بيدار ماندم و به عبادت و دعا اشتغال نمودم ، و انوار مقدّسهء محمّد و آل محمّد را شفيع گردانيدم ، و به حق ايشان از خداوند منّان سؤال كردم كه مرا نجات بخشد ، هنوز دعاى من تمام نشده بود كه ديدم حضرت امام محمّد تقى عليه السّلام در زندان نزد من حاضر شد و فرمود : اى أبو الصلت ! سينه‌ات تنگ شده است ؟ گفتم : بلى و اللَّه ، گفت : برخيز ، پس دست زد و زنجيرها از پاى من جدا شد ، و دست مرا گرفت و از زندان بيرون آورد ، حارسان و غلامان مرا مىديدند و به اعجاز آن حضرت ياراى سخن گفتن نداشتند . چون مرا از خانه بيرون آوردند فرمود : تو در امان خدائى ديگر ، تو هرگز مأمون را نخواهى ديد ،