احتياج ندارم . چون از غسل فارغ گرديد فرمود : به خانه رو و كفن و حنوط بياور ، چون داخل شدم ، سبدى ديدم كه كفن و حنوط بر روى آن گذاشته بودند ، و هرگز آن را در آن خانه نديده بودم ، برداشتم و به خدمت حضرت آوردم ، پس پدر بزرگوار خود را كفن پوشانيد و بر مساجد شريفش حنوط پاشيد ، و با ملائكهء كرّوبين و ارواح انبياء و مرسلين بر آن فرزند خير البشر نماز گزاردند .
آنگاه فرمود كه : تابوت را به نزد من آور ، گفتم : يا بن رسول اللَّه به نزد نجّار روم و تابوت بياورم ؟ فرمود كه : از خانه بياور ، چون به خانه رفتم تابوتى ديدم كه هرگز در آنجا نديده بودم كه دست قدرت حق تعالى از چوب سدرة المنتهى ترتيب داده بود . پس آن حضرت را در تابوت گذاشت و دو ركعت نماز بجا آورد ، هنوز از نماز فارغ نگشته بود كه تابوت به قدرت حق تعالى از زمين جدا گشت ، و سقف خانه شكافته شد و به جانب آسمان مرتفع گرديد و از نظر غايب شد .
چون از نماز فارغ گرديد گفتم : يا بن رسول اللَّه اگر مأمون بيايد و آن حضرت را از من طلب نمايد ، در جواب او چه گويم ؟ فرمود : خاموش شو كه به زودى مراجعت خواهد كرد ، اى ابو الصلت اگر پيغمبرى در مشرق رحلت نمايد و وصىّ او در مغرب وفات كند ، البتّه حق تعالى اجساد مطهّر و ارواح منوّر ايشان را در اعلاى علّيين با يكديگر جمع نمايد .
حضرت در اين سخن بود كه باز سقف خانه شكافته شد ، و آن تابوت محفوف به رحمت حىّ لا يموت فرود آمد ، و آن حضرت پدر رفيع قدر خويش را از تابوت بر گرفت و در فراش به نحوى خوابانيد كه گويا او را غسل ندادهاند و كفن نكردهاند .
پس فرمود : برو و در سرا را بگشا تا مأمون داخل شود ، چون در خانه را باز كردم مأمون را ديدم با غلامان خود بر در خانه ايستاده بودند ، پس آن ملعون داخل خانه شد ، آغاز نوحه و زارى و گريه و بىقرارى نمود ، گريبان خود را چاك زد و دست بر سر زد و فرياد برآورد كه : اى سيّد و سرور ! در مصيبت خود دل مرا به درد آوردى ؛ داخل آن حجره شد و نزديك سر آن حضرت نشست و گفت : شروع كنيد در تجهيز آن حضرت ، و امر كرد كه قبر شريف آن حضرت را حفر نمايند . چون شروع به حفر كردند ، آنچه آن سرور اوصيا
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 943
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٤٣