باشم از مقرّبان من باشيد .
صبيح گفت : شمشيرها را از آن ملعون گرفته متوجّه حجرهء مقدّسهء آن حضرت شديم ، چون به حجره در آمديم ديديم كه آن جناب بر پهلوى مبارك خود خوابيده و دستهاى خود را حركت مىداد و به سخنى تكلّم مىنمود كه ما نفهميديم ، من بر يك طرف حجره ايستادم و سر شمشير خود را بر زمين نهادم ، ترسان و هراسان نظر مىكردم ، و آن غلامان بىحيا به جانب آن امام اصفياء رفتند و شمشيرهاى خود را يك مرتبه بر جسد مطهّر آن جناب فرود آوردند ، و آن جناب زرهى و جامهاى نپوشيده بود كه مانع تأثير شمشير باشد ، پس آن امام غريب مظلوم را بر بساط خود پيچيدند و بسوى مأمون برگشتند ، پرسيد كه : چه كرديد ؟ گفتند : آنچه فرمودى به عمل آورديم .
چون صبح طالع شد ، مأمون سر خود را برهنه كرد و بندهاى جامهء خود را گشود ، و بر هيأت ارباب مصيبت گريان و نالان از خانه بيرون آمد و در مجلس شوم خود نشست ، و به شرايط تعزيت آن حضرت قيام نمود ، بعد از ساعتى برخاست و پاى برهنه متوجّه حجرهء آن جناب گرديد كه به تجهيز آن حضرت قيام نمايد ، صبيح گفت : چون به نزديك رسيد ، آواز همهمه از حجرهء او استماع نمود ، بترسيد و گفت : اى صبيح به حجره داخل شو و مرا از حقيقت اين صدا خبر ده ، صبيح گفت : چون به حجره رفتم ، آن جناب را ديدم در محراب نشسته و به عبادت رب الارباب مشغول است .
چون مأمون ملعون را از اين حال خبر دادم ، مضطرب گرديد و اعضاى شومش بلرزيد گفت : لعنت خدا بر شما كه مرا فريب داديد ، پس گفت : اى صبيح چون تو آن سرور را مىشناسى ، به نزديك محراب رو و حقيقت حال را نيكوتر معلوم كن و مرا اعلام نما . چون به نزديك عتبهء عليّه رسيدم ، آن امام مظلوم آواز داد كه : يا صبيح ، گفتم : لبّيك اى مولاى من ، و بر زمين افتادم و رو بر خاك ماليدم و گريستم ، فرمود : برخيز خدا تو را رحمت كند ، و اين آيه را تلاوت نمود :
يُرِيدُون لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّه بِأَفْواهِهِم وَ اللَّه مُتِم نُورِه وَ لَوْ كَرِه الْكافِرُون
« 1 » يعنى : مىخواهند كافران كه خاموش گردانند و فرونشانند نور خدا را به
هامش
( 1 ) سورهء صف / آيهء 8 .