است كه اين را قبول كنى ، حضرت فرمود : به رضاى خود هرگز قبول نخواهم كرد . و در مدّت دو ماه اين سخن در ميان بود ، چندانكه او مبالغه مىكرد حضرت چون غرض او را مىدانست امتناع مىفرمود ، چون آن ملعون از قبول خلافت آن حضرت مأيوس گرديد ، گفت : هرگاه خلافت را قبول نمىكنى پس ولايتعهدى مرا قبول كن كه بعد از من خلافت با تو باشد ، حضرت فرمود : پدران بزرگوارم مرا خبر دادهاند از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه من پيش از تو از دنيا بيرون خواهم رفت ، و مرا به زهر ستم شهيد خواهند كرد ، و بر من ملائكهء زمين خواهند گريست ، و در زمين غربت در پهلوى هارون الرّشيد مدفون خواهم شد . مأمون از استماع اين سخنان گريان شد و گفت : يا بن رسول اللَّه كه مىتواند تو را به قتل رساند ؟ كه را ياراى آن هست كه تا من زنده باشم بدى نسبت به تو انديشه نمايد ؟ حضرت فرمود : اگر خواهم مىتوانم گفت كه مرا شهيد خواهد كرد ، مأمون گفت : يا بن رسول اللَّه غرض تو از اين سخنان آن است كه ولايت عهد مرا قبول نكنى تا مردم بگويند كه تو ترك دنيا كردهاى . حضرت فرمود : به خدا سوگند از روزى كه پروردگار من مرا خلق كرده است تا حال دروغ نگفتهام ، و ترك دنيا براى دنيا نكردهام ، و غرض تو را مىدانم ، مأمون گفت : غرض من چيست ؟ حضرت فرمود : غرض تو آن است كه مردم بگويند على بن موسى الرّضا ترك دنيا نكرده بود بلكه دنيا ترك او كرده بود ، اكنون كه دنيا او را ميسّر شد براى طمع خلافت ولايت عهد را قبول كرد ، مأمون در غضب شد و گفت : پيوسته سخنان ناگوار در برابر من مىگوئى و از سطوت من ايمن شدهاى ، به خدا سوگند كه اگر ولايت عهد مرا قبول نكنى گردنت را خواهم زد . حضرت فرمود : حق تعالى نفرموده است كه من خود را به مهلكه اندازم ، هرگاه جبر مىنمائى قبول مىكنم به شرطى كه كسى را نصب نكنم ، و احدى را عزل ننمايم ، و رسمى را بر هم نزنم ، و احداث امرى نكنم ، و از دور بر بساط حكومت نظر كنم ، آن ملعون به اين شرط از آن حضرت راضى شد « 1 » . پس حضرت دست بسوى آسمان برداشت و گفت : خداوندا مىدانى كه مرا اكراه كردند
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 936
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٣٦
هامش
( 1 ) عيون أخبار الرضا 2 / 151 ؛ امالى شيخ صدوق 65 ؛ علل الشرايع 237 .