تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 935

مساهمون:

ص٩٣٥

بسوى آن بر نخواهى گشت و گريان شد ، پس براى اطاعت پدر بزرگوار خود برخاست و روانه شد « 1 » . و توجّه آن حضرت بسوى خراسان در سال دويستم هجرت بود ، در آن وقت موافق مشهور از عمر شريف امام محمّد تقى عليه السّلام هفت سال گذشته بود ، چون متوجّه آن سفر گرديد در هر منزل معجزات و كرامات بسيار از آن مخزن اسرار ظاهر مىشد ، و بسيارى از آثار آنها تا حال موجود است . ابو الصلت هروى روايت كرده است كه چون امام مظلوم به سناباد طوس رسيد ، داخل قبّه‌اى شد كه قبر هارون در آنجا بود ، و در پيش قبر او خطّى كشيد و فرمود : اين تربت من است ، و من در اينجا مدفون خواهم گرديد ، و حق تعالى اين مكان را محل ورود شيعيان و دوستان من خواهد گردانيد ، به خدا سوگند كه هر كه از ايشان مرا در اين مكان زيارت كند يا بر من سلام كند ، البتّه حق تعالى مغفرت و رحمت خود را به شفاعت ما اهل بيت براى او واجب گرداند ، پس رو به قبله گردانيد و چند ركعت نماز به جا آورد و دعاى بسيار خواند ، چون فارغ شد ، به سجده رفت و بسى طول داد ، و پانصد تسبيح در سجود گفت ، سر از سجده برداشت و بيرون آمد « 2 » . چون حضرت داخل مرو شد ، مأمون را ملاقات كرد ، به ظاهر آن حضرت را تعظيم و تكريم بسيار نمود و گفت : يا بن رسول اللَّه من فضيلت و علم و زهد و ورع و عبادت تو را دانستم ، و تو را از خود به خلافت سزاوارتر يافتم ، حضرت فرمود : من به بندگى خدا فخر مىكنم ، و به زهد دنيا اميد نجات از شرور آن دارم ، و به پرهيزكارى از محرّمات الهى اميدوارم به فايز گرديدن به غنايم نامتناهى ، و به تواضع در دنيا اميدوار رفعت نزد حق تعالى هستم ، مأمون گفت : اراده كرده‌ام كه خود را از خلافت عزل كنم و امامت را به تو گذارم و با تو بيعت كنم ، حضرت فرمود كه : اگر خلافت را خدا براى تو قرار داده است جايز نيست كه به ديگرى بخشى و خود را از آن معزول كنى ، و اگر خلافت از تو نيست تو را اختيار آن نيست كه به ديگرى تفويض نمائى ، مأمون گفت : يا بن رسول اللَّه البتّه لازم

هامش
( 1 ) كشف الغمّه 3 / 155 .
( 2 ) عيون أخبار الرضا 2 / 147 .