بر آنچه كردى كه مرا از بلاد خود بيرون آوردى ، و ميان من و عيال من جدائى افكندى ؟ چون داود نزد يحيى رفت ، پيغام آن حضرت را رسانيد ، او قسمهاى دروغ ياد كرد كه من تقصيرى در امر تو ندارم ، حضرت بار ديگر پيغام داد كه : مرا بيرون كن ، اگر نه نزد خدا تو را شكايت مىكنم و نفرين من از تو در نمىگذرد « 1 » ، آخر چنان شد كه در همان زودى قبايح افعال او را دريافت و به بدترين احوال كشته شد و سلسلهاش بر افتادند . ايضاً شيخ طوسى و ابن شهر آشوب روايت كردهاند از عبّاد مهلّبى كه چون هارون لعين حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام را محبوس كرد ، پيوسته غرايب معجزات از آن حضرت مشاهده مىنمود ، هر چارهاى كه در دفع آن حضرت مىانديشيد فايده نمىبخشيد ، يحيى برمكى را طلبيد و گفت : آيا نمىبينى اين عجايبى كه ما از اين مرد مشاهده مىكنيم ، و حيرتى كه ما را در چارهء امر او عارض شده است ؟ آيا تو را تدبيرى به خاطر نمىرسد در كار او كه خاطر ما را از غم او فارغ گردانى ؟ يحيى گفت : چارهاى كه مرا به خاطر مىرسد آن است كه بر او منّتگذارى و او را از حبس رها كنى ، زيرا كه حبس او موجب انحراف دلها از ما گرديده است ، هارون گفت : برو به نزد او ، زنجير از پاى او بردار و سلام مرا به او برسان و بگو كه : پسر عم تو مىگويد كه : من در باب تو سوگندى ياد كردهام كه تو را رها نكنم تا اقرار كنى نزد من كه بد كردهاى نسبت به من و از من طلب عفو نمائى ، و تو را در اين اقرار كردن عارى و منقصتى نيست ، اينك يحيى بن خالد كه محل اعتماد و وزير من است فرستادهام كه نزد او اقرار به جرم خود بكنى و طلب عفو از او نمائى ، پس آنچه گفتم به عمل آور كه من از سوگند خود بيرون آيم ، و به هر جا كه خواهى برو . چون يحيى پيغام آن لعين را به آن امام مبين رسانيد ، حضرت فرمود : يك هفته بيشتر از عمر من نمانده است ، اى يحيى چون روز جمعه شود در وقت زوال بيا و بر جنازهء من نماز كن ، بدان كه چون اين ملعون به رقّه رود و بسوى عراق برگردد از تو و اولاد تو منحرف خواهد شد ، و سلسلهء شما را بر خواهد انداخت ، و تو بر خود ايمن مباش . پس فرمود : اى يحيى پيغام مرا به آن لعين برسان بگو كه : در روز جمعه خبر من به تو خواهد
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 915
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩١٥
هامش
( 1 ) كتاب الغيبه شيخ طوسى 51 .