تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 912

مساهمون:

ص٩١٢

فرو برد ، و آن رشته را مكرّر در ميان آن دانه دوانيد تا آنكه دانست كه زهر در ميان آن دانه جا كرده است ، پس آن دانه را در ميان خرماهاى ديگر گذاشت ، و سينى را به خادم خود داد و گفت : ببر اين سينى را نزد موسى بن جعفر ، و بگو رطب نفيسى براى خليفه آورده بودند و خواست كه آن را بىشما نخورد ، اين دانه‌ها را به دست خود از براى شما جدا كرده است ، بايد كه همه را تناول نمائى ، و آنجا بايست تا همه را بخورد ، و مگذار كه ديگرى از آن بخورد . چون خادم سينى را به خدمت آن حضرت آورد و رسالت آن لعين را رسانيد ، حضرت خلالى طلبيد ، خادم در برابر آن حضرت ايستاد و حضرت مشغول رطب خوردن شد ، و به آن خلال رطب بر مىداشت و تناول مىنمود . هارون لعين سگى داشت كه بسيار او را دوست مىداشت ، و زنجيرها از طلا و نقره در گردن او گذاشته بودند ، در آن وقت به اعجاز حضرت ، خود را از بند رها كرد ، و زنجيرهاى خود را بر زمين مىكشيد تا نزديك حضرت آمد و در برابر حضرت ايستاد ، حضرت آن رطب زهرآلود را با خلال برداشت به نزديك آن سگ انداخت ، سگ آن رطب را خورد ، در همان ساعت خود را بر زمين زد ، فريادى كرد و پاره پاره شد ، حضرت بقيهء رطب را تناول نمود و خادم سينى را برداشت و به نزد آن لعين برد ، هارون گفت : همهء رطبها را خورد ؟ گفت : بلى ، پرسيد كه : بعد از خوردن او را بر چه حالت يافتى ؟ گفت : تغييرى در او نديدم . چون آن سگ خبر مردن سگ را شنيد ، اضطراب عظيم در او ظاهر شد ، بر سر آن سگ آمد ديد كه پاره پاره شده است و اثر زهر در آن ظاهر است ، خادم را طلبيد ، شمشيرى و نطعى حاضر كرد و گفت : اگر خبر رطب را به من راست نگوئى تو را به قتل مىرسانم ، خادم چون شمشير را ديد آنچه واقع شده بود همه را نقل كرد ، آن لعين گفت : ما را در موسى هيچ چاره نيست ، رطب نفيس ما را خورد و سگ عزيز ما را كشت و زهر ما را ضايع كرد « 1 » . ابن شهر آشوب از كتاب انوار روايت كرده است كه در ايّامى كه حضرت امام موسى عليه السّلام

هامش
( 1 ) عيون أخبار الرضا 1 / 94 .