در حبس هارون بود ، آن لعين جاريهاى در نهايت حسن و جمال براى خدمت حضرت به زندان فرستاد ، شايد كه حضرت بسوى او ميل نمايد و قدر او در نظر مردم كم شود ، تا آنكه براى تضييع آن حضرت بهانه به دست آورد . چون كنيز را به خانهء آن جناب آوردند فرمود : مرا به امثال اينها احتياجى نيست ، اينها در نظر شما مىنمايد و نزد من قدرى ندارد . چون خبر را براى آن لعين بردند ، در غضب شد و گفت : بگوئيد كه ما تو را به رضاى تو حبس نكردهايم و ما را با رخصت تو كارى نيست ، جاريه را نزد او بگذاريد و بر گرديد .
چون جاريه را به نزد آن جناب گذاشتند ، آن لعين از مجلس خود برخاست ، خادمى را فرستاد كه خبر آن جاريه را بياورد ، خادم برگشت و گفت : جاريه در سجده است و مىگويد : قدّوس سبحانك ، هارون لعين گفت : جادو كرده است او را موسى بن جعفر . چون جاريه را طلبيد ، اعضاى او مىلرزيد و بسوى آسمان نظر مىكرد ، هارون گفت : چه مىشود تو را ؟ گفت كه : حالت غريبى مرا رو داد ، چون نزد آن جناب رفتم پيوسته مشغول نماز بود و متوجّه من نمىگرديد ، بعد از آنكه از نماز فارغ شد ، مشغول ذكر خدا بود ، به نزديك او رفتم و گفتم : چرا خدمتى به من نمىفرمائى ؟ گفت : به تو احتياجى ندارم ، گفتم :
مرا بسوى تو فرستادهاند كه خدمت كنم ، پس گفت : اين جماعت چهكارهاند و به جانبى اشاره كرد ، چون نظر كردم باغها و بستانها ديدم كه منتهاى آن به نظر در نمىآمد ، و به انواع فواكه و رياحين آراسته بودند ، و در آنها حوريان و غلامان ديدم كه هرگز مثل آنها در حسن و صفا و بهجت و بها نديده بودم ، جامهها از حرير و ديبا پوشيده بودند و تاجهاى مكلّل به انواع جواهر گرانبها بر سر داشتند ، اصناف طعامها و ميوهها و شرابها و طشتها و ابريقها در كف گرفته در خدمتش ايستاده بودند ، چون اين حالت را مشاهده كردم ، مدهوش شدم و به سجده افتادم ، و سر بر نداشتم تا خادم تو مرا به نزد تو آورد .
آن لعين گفت : اى خبيثه شايد در سجده به خواب رفته باشى و اينها را در خواب ديده باشى ، جاريه گفت : به خدا سوگند كه اينها را پيش از سجود ديدم ، براى دهشتى كه مرا عارض شد به سجده رفتم ، پس هارون به يكى از خادمان خود گفت كه اين جاريه را محافظت نمايد كه اين قصّهها را ذكر نكند ، پس آن جاريه مشغول نماز شد و پيوسته
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 913
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩١٣