تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 905

مساهمون:

ص٩٠٥

چون بر مضمون نامه مطّلع شد ، نامه نوشت كه آن جناب را به سندى بن شاهك تسليم كنند ، و در مجلس ديوان خود به آواز بلند گفت : فضل بن يحيى مخالفت امر من كرده است و من او را لعنت مىكنم شما نيز او را لعنت كنيد ، پس جميع اهل مجلس صدا به لعنت او بلند كردند . چون خبر به يحيى برمكى رسيد ، مضطرب شد و خود را به خانهء هارون رسانيد ، و از راه ديگر غير راه متعارف داخل شد ، و از عقب هارون در آمد ، سر در گوش او گذاشت و گفت : پسر من فضل مخالفت تو كرده است ، من اطاعت تو مىكنم آنچه خواهى به عمل مىآورم ، پس آن ملعون از يحيى و پسرش راضى شد رو بسوى اهل مجلس كرد و گفت : فضل مخالفت من كرده بود من او را لعنت كردم ، اكنون توبه و انابت كرده است ، من از تقصير او گذشتم شما از او راضى شويد ، آن ملاعين آواز بلند كردند كه : ما دوستيم با هر كه تو دوستى ، و دشمنيم با هر كه تو دشمنى . پس يحيى به سرعت روانهء بغداد شد ، از آمدن او مردم مضطرب شدند ، هر كس سخنى مىگفت ، آن ملعون چنان اظهار كرد كه من از براى تعمير قلعه و تفحّص احوال عمّال به اين صوب آمده‌ام ، چند روز مشغول اعمال بود ، پس سندى بن شاهك را طلبيد و امر كرد كه آن امام معصوم را مسموم گرداند ، و رطبى چند را به زهر آلوده كرده به ابن شاهك داد كه نزد آن جناب برد و مبالغه نمايد در خوردن آنها ، دست از آن جناب بر ندارد تا تناول نمايد . چون ابن شاهك آن رطب‌ها را نزد امام مظلوم غريب آورد ، به ضرورت تناول نمود « 1 » . ابن بابويه و ديگران از حسن بن بشّار روايت كرده‌اند كه گفت : شيخى از قطيعة الرّبيع كه از مشاهير عامّه بود و اعتمادى بر قول او داشتم مرا خبر داد كه : روزى سندى بن شاهك هشتاد نفر از مشاهير علما و اعيان بغداد را جمع كرد و به خانه‌اى در آورد كه موسى بن جعفر عليه السّلام در آن خانه بود ، چون نشستيم سندى لعين گفت : نظر كنيد به احوال اين مرد - يعنى حضرت امام موسى عليه السّلام - كه آيا آسيبى به او رسيده است ، زيرا كه مردم گمان

هامش
( 1 ) كتاب الغيبه شيخ طوسى 29 .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 905 | العلامة المجلسي