عالى مقام بياورند . در شب چهارم كه خوان را حاضر كردند ، آن امام مظلوم سر به جانب آسمان بلند كرد فرمود : خداوندا تو مىدانى كه اگر پيش از اين روز چنين طعامى مىخوردم هرآينه اعانت بر هلاك خود كرده بودم ، امشب در خوردن اين طعام مجبور و معذورم . چون از آن طعام تناول نمود ، اثر زهر در بدن شريفش ظاهر شد و رنجور گرديد ، چون روز شد آن ملعون طبيبى نزد آن جناب فرستاد ، چون طبيب نزد آن جناب آمد احوال پرسيد ، آن جناب جواب او نفرمود ، چون بسيار مبالغه كرد آن جناب دست مبارك خود را بيرون آورد ، به او نمود و فرمود : علّت من اين است . چون طبيب نظر كرد ديد كه كف دست مباركش سبز شده است ، آن زهرى كه به آن جناب دادهاند در آن موضع مجتمع گرديده ، پس طبيب برخاست به نزد آن بدبختان رفت و گفت : به خدا سوگند كه او بهتر از شما مىداند آنچه شما با او كردهايد ، و از آن مرض به جوار رحمت الهى انتقال نمود « 1 » . به روايت ديگر : چندان كه فضل بن يحيى را تكليف قتل آن جناب كرد ، او جرأت اقدام بر اين امر عظيم ننمود ، و اكرام و تعظيم آن جناب مىنمود . چون هارون ملعون به رقّه رفت ، خبر به او رسيد كه آن جناب نزد يحيى مكرّم و معزّز است ، اهانت و آسيبى نسبت به آن جناب روا نمىدارد ، مسرور خادم را به تعجيل فرستاد بسوى بغداد با دو نامه كه بىخبر به خانهء فضل در آيد و حال آن جناب را مشاهده نمايد ، اگر چنان بيند كه مردم به او گفتهاند ، يك نامه به عبّاس بن محمّد و ديگرى به سندى بن شاهك برساند ، كه ايشان آنچه در آن نامهها نوشته باشد به عمل آورند . پس مسرور بىخبر داخل بغداد شده ، ناگاه به خانهء فضل رفت ، كسى نمىدانست كه براى چهكار آمده است ، چون ديد كه آن جناب در خانهء او معزّز و مكرّم است ، در همان ساعت بيرون رفت و به خانهء عبّاس بن محمّد رفت ، نامهء هارون را به او داد . چون نامه را گشود ، فضل بن يحيى را طلبيد ، او را در عقابين كشيد و صد تازيانه بر او زد ، مسرور خادم آنچه واقع شده بود به هارون نوشت .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 904
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٠٤
هامش
( 1 ) امالى شيخ صدوق 127 .