را مشاهده كردم ، از خدا ترسيدم كه آن جناب را در چنين وقتى نزد او حاضر سازم ، باز شيطان مرا وسوسه كرد ، از سر مال و اعتبار دنيا نتوانستم گذشت ، عذاب خدا را بر خود قرار دادم و گفتم : چنين باشد ، پس گفت : حاضر كن دو تازيانه و دو جلّاد را .
فضل گفت : من اينها را حاضر كردم و از پى بىآن جناب رفتم ، چون خبر گرفتم ، مرا در خرابهاى نشان دادند ، در آن خرابه خانهاى از جريدهاى نخل ساخته بودند ، در آن خرابه غلام سياهى ديدم ، گفتم : از مولاى خود رخصت بطلب كه من داخل شوم ، آن غلام گفت :
داخل شو كه مولاى مرا حاجب و دربانى نيست ، چون به خدمت او رفتم ديدم غلام سياهى مقراضى در دست دارد گوشتها و پوستها كه از بسيارى سجود از پيشانى و بينى آن نور ديدهء عابدان جدا شده ، مقراض مىكند ، گفتم : السّلام عليك يا بن رسول اللَّه ، رشيد تو را مىطلبد ، آن جناب فرمود كه : مرا با رشيد چهكار است ؟ آيا وفور نعمت او را از حال من مشغول نمىگرداند ؟ ! پس به سرعت برخاست و گفت : اگر نه آن بود كه از جدّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت به من رسيده است كه : اطاعت پادشاه جابر از براى تقيّه واجب است ، هرآينه نمىآمدم ، پس در راه من عرض كردم به او كه : اى ابو ابراهيم مستعد عقوبت باش كه خليفه بر تو بسيار خشمناك بود ، حضرت فرمود كه : آيا با من نيست كسى كه مالك دنيا و آخرت است ، او نخواهد گذاشت كه به من آسيبى برساند ان شاء اللَّه ، پس دعائى خواند و سه مرتبه دست بر دور سر خود گردانيد .
چون نزد هارون رفتم ، ديدم كه حيران در ميان خانه ايستاده است مانند زنى كه فرزندش مرده باشد ، چون مرا ديد گفت : آوردى پسر عم مرا ؟ گفتم : بلى ، گفت : مبادا او را خايف گردانيده باشى كه من بر او خشمناكم ، زيرا كه آنچه مىگفتم اراده نداشتم كه واقع سازم ، رخصت بده كه داخل شود . چون آن جناب داخل شد ، نظر هارون بر آن حضرت افتاد ، از جاى خود برجست و دست در گردن او در آورد و گفت : مرحبا خوش آمدى اى پسر عم من ، و برادر من ، و وارث حقيقى خلافت من . پس آن جناب را در دامن خود نشانيد و گفت : به چه سبب كم به ديدن ما مىآئى ؟ حضرت فرمود كه : گشادگى ملك تو و
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 902
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٠٢