تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 900

مساهمون:

ص٩٠٠

ايّام عيد چيزى چند شنيد از لهو و لعب و ساز و خوانندگى و با زندگى و انواع فواحش كه گمان ندارم هرگز به خاطر شريفش آنها خطور كرده باشد ، يك سال آن حضرت نزد آن لعين محبوس بود ، مكرّر هارون به او نوشت كه آن جناب را شهيد كند ، او جرأت نمىكرد كه به اين امر شنيع اقدام نمايد ، جمعى از دوستان او نيز او را از آن منع مىنمودند . چون حبس آن حضرت نزد او به طول انجاميد ، نامه‌اى به هارون نوشت كه : حبس موسى بن جعفر نزد من به طول كشيد ، و من بر قتل وى اقدام نمىنمايم ، و من چندان‌كه از احوال او تفحّص مىنمايم به غير عبادت و تضرّع و زارى و ذكر و مناجات حق تعالى چيزى نمىشنوم ، و نشنيدم كه هرگز بر تو يا بر من يا بر احدى از خلق خدا نفرين كند يا بدى از ما ياد كند ، پيوسته متوجّه كار خود است و به ديگرى نمىپردازد ، كسى را بفرست كه من او را تسليم او نمايم و الّا او را رها مىكنم و ديگر حبس و زجر او را بر خود نمىپسندم « 1 » . يكى از جواسيس عيسى كه به تفحّص احوال آن جناب موكّل ساخته بود روايت كرد كه : من در آن ايّام بسيار از آن جناب مىشنيدم كه در مناجات با قاضى الحاجات مىگفت : خداوندا من پيوسته سؤال مىكردم كه زاويهء خلوتى و گوشهء عزلتى و فراغ خاطرى از جهت عبادت و بندگى خود مرا روزى كن ، اكنون شكر مىكنم كه دعاى مرا مستجاب گردانيدى و آنچه مىخواستم عطا فرمودى . چون نامهء عيسى به هارون رسيد ، كس فرستاد و آن جناب را از بصره به بغداد برد نزد فضل بن ربيع محبوس گردانيد . احمد بن عبد اللَّه قروى روايت كرده است كه روزى بر فضل بن ربيع داخل شدم ، بر بام خانهء خود نشسته بود ، چون نظرش بر من افتاد مرا طلبيد ، چون نزديك رفتم گفت كه : از روزنه نظر كن در آن خانه چه مىبينى ؟ گفتم : جامه‌اى مىبينم كه بر زمين افتاده است ، گفت : نيكو نظر كن ، چون نيك تأمّل كردم گفتم : مردى مىنمايد كه به سجده رفته است ، گفت : مىشناسى او را ؟ گفتم : نه ، گفت : اين مولاى توست ، گفتم : مولاى من كيست ؟ گفت : تجاهل مىكنى نزد من ؟ گفتم : نه ، مولائى براى خود گمان ندارم ، گفت : اين موسى

هامش
( 1 ) عيون أخبار الرضا 1 / 82 .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 900 | العلامة المجلسي