اولاد مرا يتيم نگردانى ، بازگفت : مرا وصيّت كن ، حضرت باز اين وصيّت فرمود ، تا آنكه سه مرتبه حضرت او را چنين وصيّت فرمود ، پس سيصد دينار طلا و چهار هزار درهم به او عطا فرمود .
چون او برخاست ، حضرت به حاضران فرمود : به خدا سوگند كه در خون من سعى خواهد كرد و فرزندان مرا به يتيمى خواهد انداخت ، گفتند : يا بن رسول اللَّه با آنكه مىدانيد كه او چنين كارى خواهد كرد ، نسبت به او احسان مىنمائيد ، و اين مال جزيل را به او مىبخشيد ؟ ! حضرت فرمود : بلى زيرا كه پدران من روايت كردهاند از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه :
چون كسى به رحم خود احسان كند ، و او در برابر بدى كند ، و اين كس قطع احسان خود را از او بكند ، حق تعالى قطع رحم خود را از او مىكند و او را به عقوبت خود گرفتار مىكند .
چون على بن اسماعيل به بغداد رسيد ، يحيى بن خالد برمكى او را به خانه برد و با او توطئه كرد ، كه چون به مجلس هارون رود ، امرى چند نسبت به عم خود بگويد كه هارون را به خشم آورد ، و او را به نزد هارون برد . چون بر او داخل شد ، سلام كرد و گفت : هرگز نديدهام كه دو خليفه در عصرى بوده باشند ، تو در اين شهر خليفهاى و موسى بن جعفر در مدينه خليفه است ، مردم از اطراف عالم خراج از براى او مىآورند ، خزانه به هم رسانيده و اموال و اسلحهء بسيار جمع كرده است .
پس هارون امر كرد كه دويست هزار درهم به او بدهند ، چون آن بدبخت به خانه برگشت ، دردى در حلقش به هم رسيد و در همان شب به عذاب الهى و اصل شد و از آن زرها منتفع نشد .
به روايتى ديگر : بعد از چند روز او را زحيرى عارض شد ، و جميع احشا و اعضاى او به زير آمد ، چون آن زر را براى او آوردند ، در حالت نزع بود و از آن زرها بجز حسرت چيزى از براى او نماند ، و زرها را به خزانهء خليفه برگردانيدند .
و از آن سال كه صد و هفتاد و نهم هجرت بود ، هارون براى استحكام خلافت اولاد خود به گرفتن امام موسى عليه السّلام ارادهء حج كرد ، و فرمانها به اطراف نوشت كه علما و سادات و اعيان و اشراف همه در مكّه حاضر شوند كه از ايشان بيعت بگيرد ، و ولايت عهد اولاد او
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 898
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٩٨