ملعون به آن امام مبين نرسيد ، و بعد از آنكه حضرت بيرون رفت ، منصور لحاف طلبيد و خوابيد و بيدار نشد تا نصف شب ، چون بيدار شد ديد كه بر بالين او نشستهام ، گفت : بيرون مرو تا من نمازهاى خود را قضا كنم و قصّهاى براى تو نقل كنم . چون از نماز فارغ شد گفت : چون حضرت صادق را براى كشتن طلبيدم و داخل قصر من شد ، ديدم كه اژدهاى عظيمى پيدا شد و دهان خود را گشود ، و كام بالاى خود را بالاى قصر من گذاشت و كام پائين خود را در زير قصر گذاشت ، و دم خود را بر دور قصر خانهء من گردانيد و به زبان عربى فصيح به من گفت كه : اگر بدى اراده مىكنى نسبت به آن جناب ، تو را و خانهء تو را فرو مىبرم . به اين سبب عقل من پريشان شد و بدن من به لرزه در آمد به حدّى كه دندانهاى من بر هم مىخورد . راوى گفت : من گفتم كه : اينها از او عجب نيست ، زيرا كه نزد او اسمها و دعاها است كه اگر آنها را بر شب بخواند روز مىشود ، و اگر بر روز بخواند شب مىشود ، و اگر بر موج درياها بخواند ساكن مىشود ، پس بعد از چند روز از او رخصت طلبيدم كه به زيارت آن جناب روم ، مرا دستورى داد و ابا نكرد ، چون به خدمت حضرت رفتم از حضرت التماس كردم كه آن دعا كه در وقت دخول مجلس منصور خواند تعليم من نمايد ، او اجابت التماس من نمود « 1 » . ايضاً روايت كرده است كه ربيع حاجب گفت : روزى منصور مرا طلبيد و گفت : مىبينى چها از جعفر بن محمّد مردم نقل مىكنند ، به خدا سوگند كه نسلش را بر مىاندازم ، پس يكى از امراى خود را طلبيد و گفت : با هزار نفر به مدينه رو و بىخبر به خانهء امام جعفر عليه السّلام داخل شو و سر او و پسرش موسى را براى من بياور . چون آن امير داخل مدينه شد ، حضرت فرمود دو ناقه آوردند و بر در خانهء حضرت بازداشتند ، و اولاد خود را جمع كرد و در محراب نشست و مشغول دعا شد . امام موسى عليه السّلام فرمود : من ايستاده بودم كه آن امير با لشكر خود به در خانهء ما آمد و امر كرد لشكر خود را كه سرهاى آن دو ناقه را بريدند و برگشت ، چون نزد منصور رفت گفت :
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 881
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٨١
هامش
( 1 ) مهج الدعوات 201 .