تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 880

مساهمون:

ص٨٨٠

قبول نخواهم كرد « 1 » . ايضاً روايت كرده است از محمّد بن عبد اللَّه اسكندرى كه گفت : من از جملهء نديمان ابو جعفر دوانقى و محرم اسرار او بودم ، روزى به نزد او رفتم ، او را بسيار مغموم يافتم و آه مىكشيد و اندوهناك بود ، گفتم : ايّها الامير سبب تفكّر و اندوه شما چيست ؟ گفت : صد نفر از اولاد فاطمه را هلاك كردم ، و سيّد و بزرگ ايشان مانده است و در باب او چاره نمىتوانم كرد ، گفتم : كيست ؟ گفت : جعفر بن محمّد الصادق ، گفتم : ايّها الأمير او مردى است كه بسيار عبادت او را كاهانيده ، و اشتغال او به قرب و محبّت خدا او را از طلب ملك و مال و خلافت غافل گردانيده ، گفت : ميدانم كه تو اعتقاد به امامت او دارى ، و بزرگى او را مىدانم و ليكن ملك عقيم است ، و من سوگند ياد كرده‌ام كه پيش از آنكه شام اين روز در آيد ، خود را از اندوه او فارغ گردانم . راوى گفت : چون اين سخن را از او شنيدم ، زمين بر من تنگ شد و بسيار غمگين شدم ، پس جلّادى را طلبيد و گفت : چون ابو عبد اللَّه صادق را طلب نمايم و مشغول سخن گردانم و كلاه‌خود را از سر بردارم و بر زمين گذارم ، او را گردن بزن ، و اين علامت است ميان من و تو ، در همان ساعت كس فرستاد و حضرت را طلبيد . چون حضرت داخل قصر آن لعين شد ، ديدم كه قصر به حركت در آمد مانند كشتى كه در ميان درياى موّاج مضطرب باشد ، ديدم كه منصور برجست و سر و پاى برهنه به استقبال او دويد ، و بندهاى بدنش مىلرزيد و دندانهايش بر هم مىخورد ، و ساعتى سرخ و ساعتى زرد مىشد ، و آن حضرت را اعزاز و اكرام بسيار كرد ، و بر روى تخت خود نشانيد و به دو زانو در خدمت او نشست مانند بنده‌اى كه در خدمت آقا مىنشيند ، و گفت : يا بن رسول اللَّه به چه سبب در اين وقت تشريف آوردى ؟ حضرت فرمود كه : براى اطاعت خدا و رسول و فرمانبردارى تو آمده‌ام ، گفت : شما را نطلبيدم ، و رسول اشتباهى كرده ، و اكنون كه تشريف آورده‌اى هر حاجت كه دارى بطلب . حضرت فرمود : حاجت من آن است كه مرا بىضرورت طلب ننمائى ، گفت : چنين باشد ، حضرت برخاست و بيرون آمد ، و من خدا را بسيار حمد كردم كه آسيبى از آن

هامش
( 1 ) مهج الدعوات 198 .