تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 877

مساهمون:

ص٨٧٧
منصور آزرده شود ، اين زر را به تو مىدادم ، و ليكن مزرعه‌اى كه در مدينه دارم و بيش از اين ده هزار درهم به قيمت آن به من دادى و من به تو نفروختم آن را به تو بخشيدم ، من گفتم : يا بن رسول اللَّه من آن دعاها را از شما مىخواهم كه به من تعليم نماييد و توقّع ديگر ندارم ، حضرت فرمود كه : ما اهل بيت رسالت عطائى كه نسبت به كسى كرديم پس نمىگيريم ، و آن دعاها را نيز به تو تعليم مىكنم . چون در خدمت آن جناب به خانه رفتم ، دعاها را خواند و من نوشتم و تمسّكى براى مزرعه نوشت و به من داد ، گفتم : يا بن رسول اللَّه در وقتى كه شما را به نزد آن لعين آوردند ، شما مشغول نماز و دعا شديد و آن ملعون طپش مىكرد و تأكيد در احضار شما مىنمود ، هيچ اثر خوف و اضطراب در شما مشاهده نمىكردم ، حضرت فرمود : كسى كه جلالت و عظمت خداوند ذو الجلال در دل او جلوه‌گر شده است ، أبّهت و شوكت مخلوق در نظر او نمىنمايد ، كسى كه از خدا مىترسد از بندگان پروا ندارد . ربيع گفت : چون به نزد خليفه برگشتم و خلوت شد ، گفتم : ايّها الامير ديشب از شما حالتهاى غريب مشاهده كردم ، و در اوّل حال با آن شدّت و غضب جعفر بن محمّد را طلبيدى ، و به مرتبه‌اى تو را در غضب ديدم كه هرگز چنين غضبى از تو مشاهده نكرده بودم تا آنكه شمشير را به قدر يك شبر از غلاف كشيدى ، و باز به قدر يك ذراع كشيدى ، و بعد از آن شمشير را برهنه كردى ، و بعد از آن برگشتى و او را تعظيم و اكرام نمودى ، و از حقّهء غاليه كه فرزندان خود را به آن خوشبو نمىكنى او را خوشبو كردى ، و اكرامهاى ديگر نمودى ، و مرا مأمور به مشايعت او ساختى ، اينها چه بود ؟ منصور گفت : اى ربيع من رازى را از تو پنهان نمىكنم و ليكن بايد كه اين سرّ را پنهان دارى كه به فرزندان فاطمه و شيعيان ايشان نرسد كه موجب مزيد مفاخرت ايشان گردد ، بس است ما را آنچه از مفاخرت ايشان در ميان مردم مشهور و در السنهء خلق مذكور است ، پس گفت : هر كه در خانه هست بيرون كن . چون خانه را خلوت كردم و نزد او برگشتم گفت : به غير از من و تو و خدا كسى در اين خانه نيست ، و اگر يك كلمه از آنچه به تو مىگويم بشنوم از كسى ، تو را و فرزندان تو را به