تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 874

مساهمون:

ص٨٧٤

حضرت پرسيد فرمود كه : به موت من ، برگشت و به منصور نقل كرد ، و آن لعين از اين خبر شاد شد « 1 » . ايضاً روايت كرده است كه روزى منصور ملعون در قصر حمراى خود نشست ، و هر روز كه در آن قصر شوم مىنشست آن روز را روز ذبح مىگفتند ، زيرا كه نمىنشست در آن عمارت مگر براى قتل و سياست ، و در آن ايّام حضرت صادق عليه السّلام را از مدينه طلبيده بود ، و آن حضرت داخل شده بود ، چون شب شد و بعضى از شب گذشت ، ربيع حاجب را طلبيد و گفت : قرب و منزلت خود را نزد من مىدانى ، به اين قدر تو را محرم خود گردانيده‌ام كه تو را بر رازى چند مطّلع مىگردانم كه آنها را از اهل حرم خود پنهان مىدارم ، ربيع گفت : اينها از وفور اشفاق خليفه است نسبت به من ، و من نيز در دولت خواهى تو مانند خود كسى گمان ندارم ، گفت : چنين است ، مىخواهم به روى و جعفر بن محمّد را بر هر حالتى كه بيابى بياورى و نگذارى كه هيئت و حال خود را تغيير دهد . ربيع گفت : بيرون آمدم و گفتم : انّا للَّه و انّا اليه راجعون ، هلاك شدم ، زيرا كه اگر او را در اين وقت نزد اين لعين برم با اين شدّت غضبى كه دارد البتّه او را هلاك مىكند و آخرت از دستم مىرود ، و اگر مداهنه كنم و نبرم مرا مىكشد و نسل مرا بر مىاندازد و مالهاى مرا مىگيرد ، پس مردّد شدم ميان دنيا و آخرت ، و نفسم به دنيا مايل شد و دنيا را بر آخرت اختيار كردم . محمّد پسر ربيع گفت كه : چون پدرم به خانه آمد مرا طلبيد ، و من از همه پسرهاى او جرأت‌دارتر و سنگين دل‌تر بودم ، پس گفت : برو نزد جعفر بن محمّد و از ديوار خانهء او بالا رو و بىخبر به سراى او داخل شو ، و بر هر حالتى كه او را بيابى بياور ، پس آخر آن شب به منزل او رسيدم و نردبانى گذاشتم و به خانهء او بىخبر در آمدم ، ديدم كه پيراهنى پوشيده و دستمالى بر كمر بسته و مشغول نماز است ، چون از نماز فارغ شد گفتم : بيا كه خليفه تو را مىطلبد ، گفت : بگذار دعا بخوانم و جامه بپوشم ، گفتم : نمىگذارم ، فرمود : بگذار بروم و غسلى كنم و مهيّاى مرگ گردم ، گفتم : مرخّص نيستم و نمىگذارم . پس آن مرد پير ضعيف را كه زياده از هفتاد سال از عمرش گذشته بود با يك پيراهن سر و پاى برهنه از خانه بيرون

هامش
( 1 ) مهج الدعوات 186 .