برسد ، و مرگ من نزديك شده است .
هر چند آن امام مظلوم اين سخنان معذرتآميز مىگفت ، طپش آن ملعون زياده مىشد ، و شمشير را به قدر يك شبر از غلاف كشيد . ربيع گفت : چون ديدم كه آن ملعون دست به شمشير دراز كرد بر خود لرزيدم و يقين كردم كه آن حضرت را شهيد خواهد كرد ، پس شمشير را در غلاف كرد و گفت : شرم ندارى كه در اين سن مىخواهى فتنه برپا كنى كه خونها ريخته شود ؟ حضرت فرمود كه : نه به خدا سوگند كه اين نامهها را من ننوشتهام ، و خط و مهر من در اينها نيست ، و بر من افترا كردهاند . پس باز آن ملعون شمشير را به قدر يك ذراع كشيد ، در اين مرتبه عزم كردم كه اگر مرا امر كند به قتل آن حضرت شمشير را بگيرم و بر خودش زنم هر چند باعث هلاك من و فرزندان من گردد ، و توبه كردم از آنچه پيشتر در حق آن حضرت اراده كرده بودم .
پس آن ملعون باز آتش كينش مشتعل گرديد ، شمشير را تمام از غلاف كشيد ، و آن امام غريب مظلوم نزد آن بدبخت ميشوم ايستاده بود و مترصّد شهادت بود ، و عذر مىفرمود ، و آن سنگين دل قبول نمىنمود ، پس ساعتى سر به زير افكند و سر برداشت و گفت : راست مىگوئى و به من خطاب كرد كه : اى ربيع غاليهء مخصوص مرا بياور . چون آوردم ، امام عليه السّلام را نزديك خود طلبيد و بر مسند خود نشانيد و از آن غاليه محاسن مبارك حضرت را خوشبو گردانيد و گفت : بهترين اسبان مرا حاضر كن و جعفر را بر آن سوار كن ، و ده هزار درهم به او عطا كن و همراه او برو تا به منزل او ، و آن حضرت را مخيّر گردان ميان آنكه با ما باشد با نهايت حرمت و كرامت و ميان برگشتن به مدينهء جدّ بزرگوار خود .
ربيع گفت كه : من شاد بيرون آمدم و متعجّب بودم از آنچه منصور اوّل در باب او اراده داشت ، و آنچه آخر به عمل آورد ، چون به صحن قصر رسيدم گفتم : يا بن رسول اللَّه من متعجّبم از آنچه او اوّل براى تو در خاطر داشت ، و آنچه آخر در حق تو به عمل آورد ، و مىدانم كه اين اثر آن دعا بود كه بعد از نماز خواندى ، و آن دعاى ديگر كه در ايوان تلاوت نمودى ، حضرت فرمود كه : بلى ، دعاى اوّل دعاى كرب و شدايد بود و دعاى دوّم دعائى بود كه حضرت رسول در روز احزاب خواند . پس فرمود كه : اگر نه خوف داشتم كه
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 876
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٧٦