چون ربيع بيرون آمد و به خدمت حضرت رسيد ، گفت : يا بن رسول اللَّه آن شمشير و نطع را كه ديدى براى تو حاضر كرده بود ، چه دعا خواندى كه از شرّ او محفوظ ماندى ؟ فرمود كه : اين دعا را خواندم ، و دعا را تعليم او نمود « 1 » . به روايت ديگر : ربيع برگشت و به منصور گفت : چه چيز خشم عظيم تو را به خشنودى مبدّل گردانيد ؟ منصور گفت : اى ربيع چون او داخل خانهء من شد ، اژدهاى عظيمى ديدم كه نزديك من آمد و دندان بر من مىخاييد و به زبان فصيح گفت كه : اگر اندك آسيبى به امام زمان مىرسانى ، گوشتهاى تو را از استخوانهاى تو جدا مىكنم ، و من از بيم آن چنين كردم « 2 » . سيّد ابن طاووس روايت كرده است كه چون منصور نامشكور در سالى كه به حج آمد به ربذه رسيد ، روزى بر حضرت صادق عليه السّلام در خشم شد و ابراهيم بن جبله را گفت كه : برو جامههاى جعفر بن محمّد را در گردن او بينداز و او را بكش و نزد من بياور ، ابراهيم گفت كه : چون بيرون رفتم آن حضرت را در مسجد ابو ذر يافتم ، و شرم مرا مانع شد كه چنانچه او گفته بود حضرت را ببرم ، به آستين او چسبيدم و گفتم : بيا كه خليفه تو را مىطلبد ، حضرت فرمود كه : انّا للَّه و انّا اليه راجعون ، مرا بگذار تا دو ركعت نماز بكنم ، پس دو ركعت نماز كرد و بعد از نماز دعائى خواند و گريهء بسيار كرد ، و بعد از آن متوجّه من شد و فرمود كه : به هر روش كه تو را امر كرده است مرا ببر ، گفتم : به خدا سوگند كه اگر كشته شوم تو را به آن طريق نخواهم برد ، و دست آن حضرت را گرفتم و بردم ، و جزم داشتم كه حكم به قتل او خواهد كرد . چون نزديك پردهء مجلس آن لعين رسيد ، دعائى ديگر خواند و داخل شد . چون نظر آن لعين بر آن سيّد امين افتاد ، شروع به عتاب كرد و گفت : به خدا سوگند كه تو را به قتل مىرسانم ، حضرت فرمود : دست از من بردار كه از زمان مصاحبت من با تو چندانى نمانده است و روز مفارقت واقع خواهد شد ، آن ملعون چون اين سخن شنيد حضرت را مرخّص گردانيد و عيسى بن على را از عقب آن حضرت فرستاد و گفت : برو و از آن حضرت بپرس كه مفارقت من از او به فوت من خواهد بود يا به فوت او ؟ چون از
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 873
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٧٣
هامش
( 1 ) عيون أخبار الرضا 1 / 273 .
( 2 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 252 .