مىكنند ، من رفتم و حقيقت حال را از ايشان سؤال كردم ، گفتند : كار اين مرد بسيار غريب است ، ما در تمام شب بيدار بوديم و حراست او مىنموديم ، چون صبح شد در محل او نظر كرديم به غير از غل و زنجير در محل او نديديم . زهرى گفت : من بعد از آن رفتم به نزد عبد الملك و از من سؤال كرد حال آن حضرت را ، من اين واقعه را به او نقل كردم ، عبد الملك گفت : در همان روزى كه پاسبانان او را نيافته بودند نزد من آمد و گفت : مرا با تو چهكار است ؟ پس از آن جناب خوفى بر من مستولى شد كه نتوانستم بدى به او اراده كنم ، پس گفتم : اگر خواهى نزد من باش تا تو را گرامى دارم ، گفت : نمىخواهم و بيرون رفت ، ديگر او را نديدم ، من گفتم كه : على بن الحسين چنان نيست كه تو گمان كردهاى ، و ارادهاى در خاطر ندارد ، و پيوسته مشغول عبادت پروردگار خود است ، عبد الملك گفت : نيكو شغلى است شغل او ، خوشا حال او و خوشا شغل او « 1 » . ايضاً روايت كرده است از سعيد بن المسيّب كه چون يزيد مسلم بن عقبه را فرستاد كه مدينه را غارت كند و اهل مدينه را به قتل رساند ، آن ملاعين اسبهاى خود را بر ستونهاى مسجد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بستند ، و آنها را بر دور مرقد آن جناب بازداشتند و سه روز مشغول غارت مدينه بودند ، و هر روز امام زين العابدين عليه السّلام مرا بر مىداشت و مىآمد به نزد قبر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و دعائى مىخواند كه من نمىفهميدم ، و از اعجاز آن حضرت چنان شد كه ما آنها را مىديديم و آنها ما را نمىديدند . مردى بر اسب اشهبى سوار و جامههاى سبز پوشيده بود ، حربهاى در دست و هر روز مىآمد و بر در خانهء آن حضرت مىايستاد ، و هر كه اراده مىكرد كه داخل خانهء آن حضرت شود حربه را به جانب او حركت مىداد ، بىآنكه حربه به او برسد مىافتاد و مىمرد . چون دست از غارت بازداشتند ، امام زين العابدين عليه السّلام به خانه رفت و زيورهاى زنان خود را و جامههاى ايشان و گوشوارههاى اطفال خود را جمع كرد و براى آن سوار بيرون آورد ، او گفت : يا بن رسول اللَّه من ملكى از شيعيان تو و پدر توام ، چون ايشان بر مدينه غالب شدند ،
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 838
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٣٨
هامش
( 1 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 144 .