تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 837

مساهمون:

ص٨٣٧

اوّل كشته‌ام و بر او مىگريم « 1 » . ايضاً ابن قولويه و ابن شهر آشوب و ديگران روايت كرده‌اند كه از بسيارى گريهء آن حضرت ، يكى از آزادكرده‌هاى آن حضرت گفت كه : آيا وقت آن نشده است كه گريهء تو آخر شود ؟ حضرت فرمود : واى بر تو حضرت يعقوب دوازده پسر داشت و يك پسر او ناپيدا شد ، و از بسيارى گريه ديده‌هاى او سفيد شد ، و از وفور غم و اندوه پشت او خم شد با آنكه مىدانست كه او زنده است ، و من ديدم پدر و برادران و عموها و هفده نفر از خويشان خود را كه در برابر من و بر دور من كشتند و سر بريدند ، چگونه اندوه من به نهايت رسد « 2 » . ايضاً روايت كرده‌اند كه آن جناب فرزندان عقيل را بسيار مهربانى مىكرد ، گفتند : يا بن رسول اللَّه فرزندان عقيل را بيش از فرزندان جعفر گرامى مىدارى ؟ فرمود : به خاطرم مىآيد كشته شدن ايشان را در راه پدرم ، و بر ايشان رقّت مىكنم « 3 » . ابن شهر آشوب از زهرى روايت كرده است كه عبد الملك بن مروان فرستاد و حكم كرد كه امام زين العابدين عليه السّلام را غل و زنجير كنند و به شام برند ، و جماعت بسيارى را بر آن حضرت موكّل كرده بود ، من رفتم و سعى بسيار كردم و از ايشان رخصت گرفتم كه آن حضرت را ببينم ، ديدم كه آن جناب را به زنجيرها بسته‌اند و غل در گردن آن جناب گذاشته‌اند ، از مشاهدهء آن حال گريستم و گفتم : كاش من به جاى تو مىبودم و تو سالم مىبودى ، حضرت فرمود كه : تو گمان مىبرى كه اينها بر من گرانى مىكند ، اگر خواهم مىتوانم از خود رفع كردن و ليكن مىخواهم كه باشد و عذاب الهى به خاطر من بيايد ، پس دست و پاهاى خود را از زنجير بيرون آورد و فرمود : اگر خواهم چنين مىتوانم كرد ، پس دست و پاهاى خود را باز در زنجيرها داخل كرد و فرمود : دو منزل بيشتر با ايشان نخواهم رفتن . بعد از چهار روز ديدم كه موكّلان آن جناب برگشته‌اند و در مدينه تفحّص آن جناب

هامش
( 1 ) مناقب ابن شهر آشوب 4 / 180 .
( 2 ) كامل الزيارات 107 ؛ مناقب ابن شهر آشوب 4 / 179 .
( 3 ) كامل الزيارات 107 .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 837 | العلامة المجلسي