تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 818

مساهمون:

ص٨١٨
بعضى از فضايل و ثواب زيارت حضرت را براى او ذكر مىكنم ، اگر بر اين معانده اصرار ننمود ، خوب ، و الّا او را به قتل مىرسانم . چون وقت سحر شد رفتم به در خانهء او ، در كوبيدم و او را صدا زدم ، زوجهء او جواب گفت ، و گفت : او در اوّل شب به قصد زيارت امام حسين عليه السّلام به كربلا رفت ، اعمش گفت : من از عقب او روانه شدم ، چون به مرقد منوّر آن حضرت رسيدم ديدم كه آن مرد پير در سجده است و مىگريد و دعا مىكند و از حق تعالى طلب توبه و آمرزش مىنمايد ، چون سر از سجده برداشت گفتم كه : تو ديروز مىگفتى كه زيارت آن حضرت بدعت است ، و امروز خود به زيارت آمده‌اى . گفت : اى اعمش مرا ملامت مكن كه من پيشتر اعتقاد به امامت ايشان نداشتم ، و در اين شب خواب غريبى ديدم ، مرد جليل القدرى را در خواب ديدم ميانه بالا نه بسيار بلند و نه بسيار كوتاه ، در غايت عظمت و جلالت و مهابت و حسن و جمال و كمال ، و گروهى عظيم بر دور او گرد آمده بودند ، و در پيش روى او سواره‌اى مىرفت ، و آن سواره تاجى بر سر داشت كه چهار ركن داشت ، و هر ركنى مكلّل به جواهرى چند بود كه مسافت سه روزه راه را روشن مىكرد ، من پرسيدم كه : اين بزرگوار كيست كه اين گروه بسيار به او احاطه كرده‌اند ؟ مردى گفت : محمّد مصطفى است ، گفتم : آن شهسوار كه در پيش روى او مىرود كيست ؟ گفت : آن علىّ مرتضى است . ناگاه ناقه‌اى از نور ديدم كه هودجى از نور بر آن ناقه بسته بودند ، و دو زن با نهايت نور و جمال و عظمت و جلال در آن هودج نشسته بودند ، و آن ناقه در ميان زمين و آسمان پرواز مىكرد ، پرسيدم كه : اين زنان كيستند ؟ گفت : فاطمهء زهرا و خديجهء كبرى ، پس جوان ديگر سواره ديدم مانند ماه منير پرسيدم كه : اين جوان كيست ؟ گفت : حسن مجتبى ، پرسيدم كه : ايشان به كجا مىروند ؟ گفت : به زيارت حسين شهيد كربلا . پس نزديك هودج حضرت فاطمه عليها السّلام رفتم ديدم كه براتها و رقعه‌ها نوشته از آسمان نزد هودج آن حضرت مىريزد ، پرسيدم كه : اين براتها چيست ؟ گفت : اين براتها بيزارى از آتش جهنّم است براى آنها كه زيارت امام حسين مىكنند در شب جمعه ، من التماس كردم كه يكى از آن رقعه‌ها را براى من بگير ، گفت : تو مىگوئى كه زيارت آن حضرت بدعت است ، تا از