تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 820

مساهمون:

ص٨٢٠

مىكنم خداوندى را كه منّت گذاشت بر من به معرفت شما ، و روشن گردانيد دل مرا به نور هدايت شما ، پس حديثى به من روايت كن كه به آن مشرّف گردم و به اهل خود برگردم . فرمود : خبر داد مرا پدرم محمّد بن على باقر عليه السّلام از پدر خود على بن الحسين عليه السّلام از پدر خود حسين عليه السّلام از پدر خود على بن أبي طالب عليه السّلام كه حضرت رسول گفت : يا على بهشت حرام است بر پيغمبران تا من داخل شوم ، و بر اوصياى پيغمبران تا تو داخل شوى ، و بر امّتهاى پيغمبران تا امّت من داخل شوند ، و بر امّت من تا اقرار كنند به ولايت تو و اعتقاد كنند به امامت تو ، يا على سوگند ياد مىكنم به خداوندى كه مرا به راستى فرستاده است كه داخل بهشت نمىشود احدى مگر آنكه با تو نسبتى يا سببى يا وسيله درست نكند ، پس آن جنّى گفت كه : بگير اين حديث را اى دعبل كه هرگز مثل اين حديث را از مثل من كسى نخواهى شنيد ، اين را گفت و ناپيدا شد و ديگر او را نديدم « 1 » . ايضاً روايت كرده است كه چون متوكّل لعين يكى از ملازمان خود را با جماعتى فرستاد كه قبر امام حسين عليه السّلام را محو كند و از نهر علقمه آب بر آن بندد ، و هر كه به زيارت آن حضرت رود به قتل رساند ، اين خبر به زيد مجنون رسيد كه شيعه بود و براى مصلحت وقت اظهار ديوانگى مىكرد ، كه هر سخن حقّى كه خواهد بگويد و كسى متعرّض او نگردد ، از استماع اين سخن بسيار محزون گرديد ، و در آن وقت در مصر بود ، از آنجا متوجّه زيارت آن حضرت شد با ديدهء گريان و دل بريان . چون به كوفه رسيد ، بهلول دانا را در آنجا ديد ، و او نيز در كمال عقل و دانائى بود ، و براى اختيار دين حق ، از شرّ مخالفان در پناه ديوانگى گريخته بود . چون زيد بهلول را ديد سلام كرد ، بهلول گفت : تو مرا از كجا مىشناسى و هرگز مرا نديده‌اى ؟ گفت : ارواح را با يكديگر ربطهاست ، و آنها در عالم ارواح با يكديگر مربوط بوده‌اند ، در اين عالم يكديگر را به آن آشنائى مىشناسند ، بهلول گفت : راست گفتى بگو كه براى چه از بلاد خود بيرون آمده‌اى و بىتوشه و مركوبى تعب كشيده‌اى تا به اين موضع رسيده‌اى ؟ زيد گفت : شنيدم كه چون اين لعين بىحيا با قبر سيّد شهدا اين جور و جفا كرده

هامش
( 1 ) بحار الأنوار 45 / 402 .