است بىتاب شدم و قدم در بيابانها بر سنگ زدم ، و با ديدهء گريان و سينهء محزون به اينجا رسيدم ، بهلول گفت : من نيز با تو در اين حالت موافقم ، بيا با يكديگر رفيق شويم و به زيارت آن حضرت برويم . پس دست يكديگر را گرفتند و متوجّه زيارت آن حضرت شدند ، چون به آن موضع شريف رسيدند ديدند كه آب بر آن موضع بستهاند ، و به قدرت حق تعالى آب بر دور حاير بلند شده است و يك قطره داخل حاير نشده است ، و مرقد مطهّر آن حضرت در ميان آب مىنمايد ، چون اين حالت را مشاهده كردند ، يقين ايشان زياده شد و گفتند : هر كه نور خدا را خواهد فرو نشاند خائب و نااميد مىگردد ، و نور خدا به رغم جاحدان روشنتر و ظاهرتر مىشود .
پس آن مردى كه آن كار را به او فرموده بودند ، مدّتها سعى كرده بود در محو قبر آن حضرت به آب بستن و كندن و شخم كردن ، محو نتوانست كرد ، نظرش بر زيد و بهلول افتاد ، به نزد ايشان آمد و به زيد گفت : اى شيخ از كجا مىآئى ؟ گفت : از مصر ، گفت : براى چه آمدهاى به اينجا و خليفه حكم كرده است هر كه به زيارت آن حضرت آيد او را به قتل رسانيم ؟ زيد گفت : من نيز براى اين آمدهام ، و اين در دل من جا كرده است ، و مرا به اين مكان كشيده است .
پس آن مرد بر پاى زيد افتاد و پاهاى او را بوسيد و گفت : مدّتها است كه در اين مكان سعى مىكنم كه اين نور خدائى را فرونشانم ، و روز به روز زياده مىشود و سعى من ثمره نمىبخشد ، مكرّر آب بستم بر اين قبر شريف ، و آب بر دور قبر ايستاد و نزديك نرفت ، هر چند گاو راندم ، چون به نزديك مرقد منوّر رسيد ايستاد و پيش نرفت ، اكنون به بركت تو هدايت يافتم و به دست تو توبه مىكنم ، و مىروم به نزد متوكّل و حقيقت حال را به او مىگويم ، خواهد مرا بكشد و خواهد ببخشد .
چون آن مرد به نزد آن ملعون رفت و معجزات آن مرقد منوّر را ذكر كرد ، آن ملعون به غضب آمد و فرمود او را گردن زدند ، و ريسمانى در پاى او بستند و در بازارها كشيدند ، پس حكم كرد كه او را بر دار بستند كه ديگر كسى فضيلت اهل بيت رسالت را نقل نكند .
زيد چون اين واقعه را شنيد ، به سرّ من رأى رفت و بدن او را برداشت و غسل و كفن كرد
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 821
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٢١