مىرسيدند مىايستادند و پيش نمىرفتند ، تا آنكه من عصا را به دست خود گرفتم و آن قدر بر گاوها زدم كه ريزه ريزه شدند و گام برنداشتند ، و عم من با نهايت عداوتى كه با اهل بيت داشت اين حكايت را نقل مىكرد « 1 » . ابن شهر آشوب روايت كرده است كه مسترشد عبّاسى مالهاى خزانهء امام حسين عليه السّلام را گرفت و گفت : قبر احتياج به خزانه ندارد ، و به لشكر خود قسمت كرد ، چون از كربلا بيرون رفت ، او و پسرش هر دو كشته شدند « 2 » . ايضاً از اعمش روايت كرده است كه مردى نزديك قبر آن حضرت حدثى كرد ، او و اهل بيت او ديوانه شدند و به خوره و پيسى مبتلا گرديدند ، تا امروز اولاد ايشان به پيسى مبتلايند . ايضاً روايت كردهاند كه چون متوكّل لعين امر كرد كه آب بر قبر آن حضرت ببندند و قبر را شخم كنند ، زيد و بهلول مجنون رفتند به صحراى كربلا و ديدند كه قبر ميان زمين و آسمان در هوا ايستاده است ، زيد چون آن معجزه را مشاهده كرد ، اين آيه را خواند :
« 3 » . و مؤيّد اين مقال آن است كه هفده مرتبه جاى قبر را شخم كردند ، چون بر مىگشتند قبر را به حال خود مىديدند ، چون شخصى كه موكّل به اين كار شده بود اين معجزه را مشاهده كرد ، مؤمن و شيعه شد ، و به اين سبب متوكّل او را به قتل رسانيد « 4 » . و در بعضى از كتب معتبره از اعمش روايت كرده است كه گفت : من در كوفه نازل شده بودم و همسايهاى داشتم شبها به نزد او مىرفتم و با او صحبت مىداشتم ، پس شب جمعهاى به نزد او رفتم ، گفتم : چه مىگوئى در زيارت امام حسين عليه السّلام ؟ گفت : بدعت است و هر بدعتى ضلالت است ، و هر ضلالتى بازگشت او بسوى آتش است ، پس من در نهايت خشم از پيش او برخاستم و به خانه برگشتم و با خود قرار دادم كه سحر مىروم به نزد او و