تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 814

مساهمون:

ص٨١٤

درستى كه متوكّل مرا مأمور ساخت كه برويم به كربلا و اثر قبر امام حسين عليه السّلام را محو كنيم ، و گاو بر آن زمين بنديم و شخم كنيم . چون به كربلا رسيديم ، شام شده بود ، و فعله و كاركنان بسيار برده بوديم با بيلها و كلنگها ، پس غلامان خود را گفتم كه : عمله و كاركنان را به كار بداريد كه قبر را خراب كنند و زمين را شخم كنند . چون از تعب سفر خواب بر من مستولى شده بود ، خود را بر زمين افكندم و به خواب رفتم ، ناگاه غوغا و صداهاى بلند شنيدم و غلامان آمدند و مرا بيدار كردند ، من ترسان برخاستم و گفتم : چه مىشود شما را ؟ گفتند : امرى رخ نموده از اين عجيب‌تر نمىباشد ، جماعتى در ميان ما و قبر پيدا شده‌اند و مانع مىشوند ما را كه نزديك قبر رويم و تير به جانب ما مىاندازند . چون به نزديك ايشان رفتم ، صدق گفتار ايشان بر من ظاهر شد ، و اين در اوّل شب بود از شبهاى ميان ماه . پس غلامان خود را امر كردم كه ايشان نيز تير بيندازند ، هر كه تير انداخت آن تير برگشت و صاحبش را كشت ، پس مرا وحشت و جزع عظيم عارض شد ، در همان ساعت تب و لرز مرا گرفت ، بار كردم و از قبر دور شدم ، و مخالفت امر متوكّل و كشته شدن بر دست او را بر خود قرار دادم . راوى گفت : من به او گفتم كه : آنچه مىترسيدى از شرّ متوكّل از او ايمن گشتى ، ديشب متوكّل را به اعانت منتصر كشتند ، گفت : شنيدم اين را ، و ليكن در بدن خود حالتى مىيابم كه اميد زندگانى به خود ندارم ، راوى گفت : اين حكايت در اوّل روز بود ، و پيش از شام آن روز به جهنّم و اصل شد « 1 » . ايضاً از ابو مفضّل شيبانى روايت كرده است كه منتصر پسر متوكّل روزى از پدر لعينش شنيد كه حضرت فاطمه عليها السّلام را دشنام مىداد ، اين قصّه را به يكى از علما نقل كرد و از او فتوى طلبيد براى قتل او ، آن عالم گفت : كشتن بر او واجب شده است به سبب اين گفتار ، و ليكن كسى كه پدر خود را بكشد عمرش دراز نمىباشد ، منتصر گفت : هرگاه كه من اطاعت خدا كنم در كشتن او و پروا ندارم از آنكه عمر من دراز نباشد ، پس آن ملعون را

هامش
( 1 ) امالى شيخ طوسى 327 .