تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 813

مساهمون:

ص٨١٣

كنم ، هر چند گاو به نزديك قبر مىرسيد بر مىگشت ، و نتوانستم آن موضع را شخم كنم ، پس غلامان خود را طلبيدم و سوگند ياد كردم كه اگر اين خبر را در جائى مذكور سازيد شما را به قتل مىرسانم « 1 » . ايضاً از ابو عبد اللَّه باقطانى روايت كرده‌اند كه گفت : هارون مقرى كه يكى از امراى متوكّل بود من كاتب او شدم ، و جميع بدن او در نهايت سفيدى بود حتّى دستها و پاهاى او ، و رويش در نهايت سياهى بود ، و هميشه چرك بد بوئى از روى او مىآمد . چون نزد او تقرّبى به هم رسانيدم ، روزى از او پرسيدم كه : سبب سياهى روى تو چيست ؟ مرا خبر نداد . چون به مرض موت افتاد ، باز اين را از او سؤال كردم و ضامن شدم براى او به ديگرى نخواهم گفت . گفت : متوكّل مرا با ديزج فرستاد كه قبر حسين عليه السّلام را بشكافيم و آب بر آن بنديم ، چون خواستيم متوجّه آن ناحيه شويم ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم كه گفت : با ديزج مرو به نزد قبر حسين ، و آنچه مأمور شده‌اى به عمل مياور . چون صبح شد ، مرا ترغيب به رفتن كردند ، شقاوت بر من غالب شد و رفتم و آنچه متوكّل امر كرد به عمل آوردم . چون شب شد ، باز حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم فرمود كه : نگفتم مرو با ايشان و مكن آنچه ايشان مىكنند ، و از من قبول نكردى ، پس طپانچه بر روى من زد و آب دهان بر روى من افكند ، از آن شب تا حال روى من سياه مانده است ، و اين چرك متعفّن از آن دفع مىشود « 2 » . ايضاً به سند معتبر از فضل بن محمّد بن عبد الحميد روايت كرده است كه من همسايهء ابراهيم ديزج بودم ، چون بيمار شد به مرضى كه از آن مرض از دنيا رحلت كرد ، به عيادت او رفتم ، او را در حال بدى يافتم ، و مدهوش مىنمود ، و طبيبى نزد او نشسته بود ، ميان من و ديزج خلطه و انسى بود و اسرار خود را به من مىگفت ، گفتم به او : چه حال دارى و چه مىشود تو را ؟ مرا جواب نگفت و اشاره كرد بسوى طبيب يعنى : او نشسته است و حال خود را نمىتوانم گفت ، طبيب اشارهء او را فهميد و برخاست . چون خانه خلوت شد ، بار ديگر حال او را پرسيدم ، گفت : خبر مىدهم تو را و از خدا طلب آمرزش مىنمايم ، به

هامش
( 1 ) امالى شيخ طوسى 326 .
( 2 ) امالى شيخ طوسى 326 .