چون ما را نزد آن ملعون بردند ، بر كرسى نشسته بود ، چون نظرش به ما افتاد به أبو بكر گفت : اى احمق جاهل ! متعرّض مىشوى امرى چند را كه موجب ضرر تو مىگردد ، تو را چهكار است كه در ميان ما بنى هاشم در آئى ، و ناسزاى بسيار به او گفت ، أبو بكر گفت : سخن تو را شنيدم و خدا تو را جزا خواهد داد ، موسى گفت : بيرون رو خدا تو را قبيح گرداند ، به خدا سوگند كه اگر بشنوم كه اين سخن را به كسى نقل كردهاى گردن تو را خواهم زد ، پس به من خطاب كرد و دشنام بسيار داد و گفت : واى بر تو اگر آنچه از اين مرد شنيدى اظهار كنى كه شيطان به خواب اين پير احمق آمده بوده است ، پس گفت : بيرون رويد لعنت خدا بر شما باد . چون بيرون آمديم ، حيات تازهاى يافتيم ، و از خود نااميد شده بوديم ، پس أبو بكر پياده مىرفت و درازگوش گوش او را برده بودند ، با من گفت : اين حديث را حفظ كن و ضبط كن ، و نقل مكن مگر به اهل عقل و دين ، و به عوام روايت مكن « 1 » . ايضاً به سند معتبر روايت كرده است از يكى از ملازمان متوكّل كه او را ابراهيم ديزج مىگفتند ، گفت : متوكّل مرا به كربلا فرستاد كه قبر حضرت امام حسين عليه السّلام را تغيير دهم ، و نامهاى به قاضى نوشت كه : من ديزج را فرستادم كه قبر حسين را بشكافد ، چون نامهء مرا بخوانى مطّلع باش كه او به عمل مىآورد آنچه او را به آن مأمور ساختهام يا نه ، ديزج گفت : چون به كربلا رفتم و برگشتم قاضى از من پرسيد كه : چه كردى ؟ گفتم : هر چند كندم چيزى نيافتم ، گفت : چرا بسيار عميق نكندى ؟ گفتم : بسيار كندم و چيزى نيافتم ، پس نامهاى نوشت به متوكّل كه : ديزج رفت و قبر را نبش كرد ، پس امر كردم او را كه آن زمين را شخم كرد و آب بر آن بست كه اثر قبر ظاهر نباشد . راوى مىگويد كه : من ديزج را در خلوت طلبيدم و حقيقت حال را از او پرسيدم ، گفت : من با غلامان مخصوص خود رفتم و بيگانه را همراه نبردم ، چون قبر را شكافتم ، بوريائى تازه ديدم ، و جسد تازهء پاكيزهاى بر روى آن خوابيده ، و بوئى از بوى مشك خوشبوتر از آن ساطع بود ، دست بر او نگذاشتم و قبر را پر كردم ، چون گاو بستم كه شخم
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 812
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨١٢
هامش
( 1 ) امالى شيخ طوسى 321 .