فصل بيست و يكم در بيان بعضى از احوال مختار و كيفيّت كشته شدن بعضى از قاتلان آن حضرت
شيخ طوسى به سند معتبر از منهال بن عمرو روايت كرده است كه گفت : در بعضى از سنوات بعد از مراجعت از سفر حج به مدينه وارد شدم و به خدمت حضرت امام زين العابدين عليه السّلام رفتم ، حضرت فرمود : اى منهال چه شد حرملة بن كاهل اسدى ؟ گفتم :
او را در كوفه زنده گذاشتم ، پس حضرت دست مبارك به دعا برداشت و مكرّر فرمود :
خداوندا به او بچشان گرمى آهن و آتش را ، منهال گفت : چون به كوفه برگشتم ديدم مختار بن ابى عبيدهء ثقفى خروج كرده است ، و با من صداقت و محبّتى داشت ، بعد از چند روز كه از ديدنهاى مردم فارغ شدم ، به ديدن او رفتم ، وقتى رسيدم كه او از خانه بيرون مىآمد ، چون نظرش بر من افتاد گفت : اى منهال چرا دير به نزد ما آمدى ، و ما را مبارك باد نگفتى ، و با ما شريك نگرديدى در اين امر ؟ گفتم : ايّها الامير من در اين شهر نبودم و در اين چند روز از سفر حج مراجعت نمودم ، پس با او سخن مىگفتم و مىرفتم تا به كناسهء كوفه رسيديم ، در آنجا عنان كشيد و ايستاد و چنان يافتم كه انتظارى مىبرد ، ناگاه ديدم كه جماعتى مىآيند ، چون به نزديك او رسيدند گفتند : ايّها الامير بشارت باد تو را كه حرملة بن كاهل را گرفتيم .
چون اندك زمانى گذشت ، آن ملعون را بر آوردند ، مختار گفت : الحمد للَّه كه تو به دست ما آمدى ، پس گفت : جلّادان را بطلبيد ، و حكم كرد دستها و پاهاى او را بريدند ، و فرمود