ناگاه ديدم كه حضرت امام حسين عليه السّلام نشست و گفت : لبّيك يا جدّاه و يا رسول اللَّه و يا أبتاه و يا امير المؤمنين و يا امّاه يا فاطمة الزّهرا و يا أخاه ، اى برادر مقتول به زهر جانگداز بر شما باد از من سلام ، پس فرمود : يا جدّاه كشتند مردان ما را ، يا جدّاه اسير كردند زنان ما را ، يا جدّاه غارت كردند اموال ما را ، يا جدّاه كشتند اطفال ما را ، ناگاه ديدم كه همه خروش بر آوردند و گريستند ، حضرت فاطمهء زهرا عليها السّلام از همه بيشتر مىگريست . پس حضرت فاطمه عليها السّلام گفت : اى پدر بزرگوار ببين كه چهكار كردند با اين نور ديدهء من اين امّت جفاكار ، اى پدر مرا رخصت بده كه خون فرزند خود را بر سر و روى خود بمالم ، چون خدا را ملاقات كنم با خون او آلوده باشم ، پس همهء بزرگواران خون آن حضرت را برداشتند و بر سر و روى خود ماليدند ، پس شنيدم كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىگفت كه : فداى تو شوم اى حسين كه تو را سر بريده مىبينم و در خون خود غلطيده مىبينم ، اى فرزند گرامى كه جامههاى تو را كند ؟ حضرت امام حسين عليه السّلام فرمود كه : اى جدّ بزرگوار شتر دارى كه با من بود و با او نيكيهاى بسيار كرده بودم ، او به جزاى آن نيكيها مرا عريان كرد ، پس حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به نزد من آمد و گفت : از خدا انديشه نكردى و از من شرم نكردى كه جگرگوشهء مرا عريان كردى ، خدا روى تو را سياه كند در دنيا و آخرت و دستهاى تو را قطع كند ، پس در همان ساعت روى من سياه شده و دستهاى من افتاد ، و براى اين دعا مىكنم و مىدانم كه نفرين حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رد نمىشود ، و من آمرزيده نخواهم شد « 1 » . ايضاً روايت كرده است كه مرد حدّادى در كوفه بود ، چون لشكر عمر بن سعد به جنگ سيّد الشّهداء مىرفتند ، او آهن بسيارى برداشت و با لشكر ايشان رفت ، و نيزههاى ايشان را درست مىكرد و ميخ خيمههاى ايشان را مىساخت و شمشير و خنجر ايشان را اصلاح مىكرد ، آن حدّاد گفت : من نوزده روز با ايشان بودم و اعانت ايشان مىنمودم تا آنكه آن حضرت را شهيد كردند . چون برگشتم شبى در خانهء خود خوابيده بودم ، در خواب ديدم كه قيامت برپا شده
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 788
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٨٨
هامش
( 1 ) بحار الأنوار 45 / 316 .