تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 794

مساهمون:

ص٧٩٤
پس صبر كنيد كه شما بر ايشان غالب خواهيد گرديد . پس ابراهيم خود بر ميمنهء لشكر تاخت ، و ساير لشكر به جرأت او جرأت كردند و آن ملاعين را منهزم ساختند ، از پى ايشان رفتند و ايشان را مىكشتند و مىانداختند ، چون جنگ بر طرف شد ، معلوم شد كه عبيد اللَّه بن زياد و حصين بن نمير و شرحبيل بن ذى الكلاع و ابن خوشب و غالب باهلى و عبد اللَّه بن اياس سلمى و ابو الأشرس والى خراسان و ساير اعيان لشكر آن ملعون به جهنّم و اصل شده بودند . چون از جنگ فارغ شدند ، ابراهيم به اصحاب خود گفت كه : بعد از هزيمت لشكر مخالف ، من ديدم طايفه‌اى را كه ايستاده بودند و مقاتله مىكردند ، و من رو به ايشان رفتم و در برابر من مردى آمد و بر استرى سوار بود و مردم را تحريص بر قتال مىكرد ، و هر كه نزديك او مىرفت او را بر زمين مىافكند . چون نظرش بر من افتاد ، قصد من كرد ، من مبادرت كردم و ضربتى بر دست او زدم و دستش را جدا كردم ، از استر گرديد و بر كنار افتاد ، پس پاى او را جدا كردم ، و از او بوى مشك ساطع بود ، گمان دارم كه آن پسر زياد لعين بود ، برويد و او را طلب كنيد . پس مردى آمد و در ميان كشته‌گان او را تفحّص كرد ، در همان موضع كه ابراهيم گفته بود او را يافت و سرش را به نزد ابراهيم آورد ، ابراهيم فرمود بدن او را در تمام آن شب مىسوختند ، و به دود آن مردود ديدهء اميد خود را روشن مىكردند ، و به خاكستر آن بد اختر زنگ از آئينهء سينه‌هاى خود مىزدودند ، و به روغن بدن آن پليد چراغ امل و اميد خود را تا صبح مىافروختند . چون مهران غلام آن ملعون ديد كه به پيه بدن آقاى او در آن شب چراغهاى عيش خود را افروختند ، سوگند ياد كرد كه ديگر هرگز چربى گوشت را نخورد ، زيرا كه آن ملعون بسيار او را دوست مىداشت و نزد او مقرّب بود . چون صبح شد ، لشكر ابراهيم غنيمتهاى لشكر مخالف را جمع كردند و متوجّه كوفه گرديدند ، يكى از غلامان ابن زياد از لشكرگاه گريخت و به شام رفت نزد عبد الملك بن مروان ، چون عبد الملك او را ديد گفت : چه خبر دارى از ابن زياد ؟ گفت : چون لشكرها به جولان در آمدند مرا گفت : كوزهء آبى براى من بياور ، پس از آن آب بياشاميد و قدرى از آن
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 794 | العلامة المجلسي