حاجت مرا برآورى و چهار صد دينار طلا از من بگيرى ؟ گفت : حاجت تو چيست ؟ گفتم : حاجت من آن است كه اين سر را از ميان زنان بيرون برى و پيش روى ايشان به روى ، آن زر را از من گرفت و حاجت مرا روا كرد « 1 » . به روايت ابن شهر آشوب : چون خواست كه زر را صرف كند ، هر يك سنگ سياه شده بود و بر يك جانبش نوشته بود
« 2 » و بر جانب ديگر
« 3 » « 4 » قطب راوندى از منهال بن عمرو روايت كرده است كه گفت : به خدا سوگند كه در دمشق ديدم سر مبارك جناب امام حسين عليه السّلام را بر سر نيزه كرده بودند ، و در پيش روى آن جناب كسى سورهء كهف مىخواند ، چون به اين آيه رسيد
« 5 » به قدرت خدا سر سيّد شهدا به سخن آمد و به زبان فصيح گويا گفت كه : امر من از قصّهء اصحاب كهف عجيبتر است ، و اين اشاره است به رجعت آن جناب براى طلب خون خود « 6 » . پس آن كافران حرم و اولاد سيّد پيغمبران را بر در مسجد جامع دمشق كه جاى اسيران بود بازداشتند . و مرد پيرى از اهل شام به نزد ايشان آمد و گفت : الحمد للَّه كه خدا شما را كشت و شهرها را از مردان شما راحت داد ، و يزيد را بر شما مسلّط گردانيد . چون سخن خود را تمام كرد ، جناب امام زين العابدين عليه السّلام فرمود : اى شيخ آيا قرآن خواندهاى ؟ گفت : بلى ، فرمود : اين آيه را خواندهاى
« 7 » ؟ گفت : بلى ، حضرت فرمود : آنها مائيم كه حق تعالى مودّت ما را مزد رسالت گردانيده است . باز فرمود كه : اين آيه را خواندهاى
« 8 » ؟ گفت : بلى ، فرمود : مائيم آنها كه حق تعالى پيغمبر خود را امر كرده است كه حق ما را به ما عطا كند ، آيا